انرژی هسته ای ایران
در پرتو هویت، قدرت و ساختار
مقدمه
اکنون چند وقتی است که مسئله انرژی هسته ای ایران به یکی از مهمترین و شاید حادترین مسئله مستمر طی چند سال اخیر در جامعه بین المللی تبدیل شده است . ترس قدرت های بزرگ از دسترسی ایران به سلاح اتمی، قرار گفتن ایران در منطقه حساس خاور میانه ،اصرار ایران به دستیابی به انرژی صلح آمیز هسته ای (آنگونه که سیاستمداران ایران می گویند ) ، تهدیدات مکرر ایران اخیرا مبنی بر نابودی اسرائیل ، مطرح شدن ایران به عنوان محور شرارت و حامی تروریسم در سیاست خارجی بوش و... همه و همه مسئله هسته ای ایران را به یکی از معضلات بزرگ فعلی بین المللی تبدیل نموده است که تا کنون هیچ راه حلی نتوانسته است آن را از حالت بحران خارج سازد بلکه حتی در مواقعی مسئله را بیش از پیش به صورت حاد مطرح ساخته است و خود منجر به پیچیدگی بیشتر آن گشته است.
در این میان موضوع به دو گونه متفاوت مطرح می شود از یک سو دولت مردان ایران مصرا بر این مسئله پافشاری میکنند که تلاش آن ها در دستیابی به انرژی هسته ای صلح آمیز و بدون خطر برای جامعه جهانی است و از سوی دیگر سایر بازیگران و قدرت های بزرگ با آرایی نزدیک به هم معتقدند که در پس نقاب صلح آمیز انرژی هسته ای ایران نقشه دستیابی به سلاح هسته ای و تبدیل شدن این کشور به یک قدرت صاحب سلاح اتمی است که متفقا آن را تهدیدی علیه صلح و امنیت بین الملل قلمداد می کنند . سوال اساسی این است که با توجه به عمق بحران مسئله چرا تا کنون هیچ راه حلی نتئانسته به صورت قطعی یا مقطعی آن را از بن بست خارج سازد و ترتیبی برای آن اتخاذ نماید ؟
چگونه است که مسئله انرژی هسته ای ایران با شعاری صلح آمیز (حتی در ظاهر) به یک مسئله حاد بین المللی تبدیل می شود در حالی که پاکستان در همسایگی ایران صاحب سلاح اتمی است ولی به اندازه ایران تهدید قلمداد نمی شود!
در این مقال سعی ما بر این است که با استفاده از چند مفهوم به بررسی این سوال بپردازیم. این مفهوم عبارتند از قدرت ،هویت ،ساختار...
که در یک مثلث قرار گرفته و کلیت مسئله هسته ای و سیاست خارجی ایران حول آن ها می چرخد در راس مثلث که رو به پایین قرار دارد ساختار قرار گرفته و در دو سر دیگر قدرت و هویت به صورتی که در صفحه بعد مشاهده می کنید .
منظور این شکل این است که هویت و قدرت با اولویت درجه اول (با تاکید بر هویت) بر مسئله تاثیر گذار هستند و ساختار در مرتبه ای پایین تر در آن دخیل می باشد.
قدرت ،اعتبار انرژی هسته ای
بحث پیرامون نفس قدرت و تعریف آن به آن اندازه دشوار و پیچیده است که در این مقال جای آن نیست . تعاریف متعددی از قدرت ارائه شده است که بنا به نگرش خاص هر مکتب و پارادایمی برخی از جنبه های آن مورد توجه واقع شده است بحث بر سر چیستی قدرت (به عنوان بحث مرکزی در سیاست و سیاست بین الملل) بحثی کلان است که در هر مکتبی به عنوان یکی از مفاهیم اصلی مورد توجه است و اغلب تعریف آن به تعاریف دیگر نیز شکل می دهد. ما در ایجا به دنبال ارائه تعریف خاصی از قدرت نیستیم هر چند آن را پدیده ای چند بعدی و در عین حال بیناذهنی قلمداد می کنیم. آنچه ما به دنبال آن هستیم این است که هر تعریفی که از قدرت ارائه شود یک عنصر مشترک در آن وجود دارد و آن عبارت است از اعتبار ...
به عبارت دیگر آنچه از قدرت بر می آید نفس قدرت است و بدون اعتبار قدرت چندان معنایی نخواهد داشت. قدرت به هر معنایی که بهکار گرفته شود باید واجد خصیصه اعتبار باشد و شاید بااغماض بتوان گفت قدرت بدون اعتبار اصلا قدرت نیست. این مفهوم بر خلاف چهره ظاهرا ساده خود کاملا بر مفهوم قدرت تاثیرگذار است زیرا جنبه نسبیت را در داخل مفهوم قدرت ساخته و از آن امری نسبی می سازد یعنی آن چیزی که قدرت در معنای واقعی در جامعه بین الملل کنونی است. اعتبار قدرت به مثابه قدرت پول در اقتصاد است. به همان میزان که پول در اقتصاد اعتبار بوجود می آورد قدرت نیز به صاحب آن اعتبار می بخشد اما این اعتبار همیشگی نیست و از موقعیتی به موقعیت دیگر متفاوت است . (دقیقا به مثابه پول) اعتباری که اکنون از قدرت کشور الف برداشت می شود می تواند چند سال دیگر تغییر کرده و کم یا زیاد شود در حالی که قدرت الف همان قدرت پیشین است، این امری مسلم است و دلایل متعدد دارد. به صورتی بارزتر اکر دو کشور الف و ب را با قدرتی یکسان در نظر بگیریم ، اعتباری که از قدرت این دو کشور بر می آید الزاما یکسان نخواهد بود،چراکه موقعیت و هویت (که بحث آن خواهد آمد) این دو کشور یکسان نیست. پس بنابراین آنچه دقیقا قدرت را حول محور خود نگاه می دارد و اهمیت آن را تعیین می کند اعتباری است که از قدرت برمی آید، به همین دلیل است که آن را امری بیناذهنی قلمداد کردیم.
با این مقدمه به سراغ موضوع اصلی می رویم. جمهوری اسلامی ایران با توجه به امکانات و منابع خود دارای درجه ای از قدرت است، بدون شک حرکت ایران در راستای اعتلای قدرت خود حرکتی است که جنبه اساسی و حیاتی برای موجودیت آن دارد. این حرکت را باید با توجه به هویت ایران در نظر گرفت که پیرامون آن نیز صحت خواهد داشت. اعتلای قدرت نظامی ، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی ایران آن چیزی است که در طرح استراتژی کلان سیاست خارجی گنجانده شده است، تا این جا ایران همان کاری را می کند سایر کشورها انجام می دهند و با همان مسائلی درگیر خواهد بود که دیگران نیز اگر چنین طرحی را داشته باشند درگیر آن خواهند شد.
اما مسئله دارای پیچیدگی خاص خود است،به این معنا که این سوال را باید مطرح ساخت که چه چیزی موجبات آن را فراهم می آورد که موانعی بر سر راه قدرت یابی ایران قرار بگیرد یا آن را با مشکل مواجه سازد. به طور کلی می توان گفت درجه قدرتی که ایران در حال حاضر و با منابع و امکانات فعلی از آن برخوردار است فاقد آن اعتباری است که بتواند ایران را به عنوان یک قدرت مطرح و مسلم جلوه دهد (یعنی آن چیزی که ایران به دنبال آن است) شاید بتوان گفت ایران با امکانات فعلی به سقف اعتباری که از قدرت خود می تواند به دست بیاورد رسیده است،و آنچه برای مطرح ساختن خود به عنوان قدرت مسلم به آن محتاج است افزایش ظرفیت اعتبار قدرت خویش است. به عبارتی امکانات فعلی ایران پاسخگوی نیز به تبدیل شدن به یک قدرت مسلم را در اختیار این کشور قرار نمی دهد اعتباری که از قدرت فعلی ایران بر می آید نیز اعتباری که لازمه چنین هدفی باشد نیست . لذا بدون شک ایران نیازمند افزایش پتانسیل اعتباری قدرت خود خواهد بود و انرژی هسته ای دقیقا همان چیزی خوهد بود که ایران برای رسیدن به هدف خود نیاز دارد. حتی اگر از آن به عنوان انرژی صلح آمیز نیز استفاده شود آن مقدار اعتبار لازم که ایران برای رسیدن به هدفش بدان نیاز دارد را در اختیار این کشور قرار می دهد .
بخش اعظم این مسئله به دیدگاه بین المللی باز می گردد . چناچه اشاره شد اعتباری که از قدرت برمی آید امری بیناذهنی است.
این امر در مورد اعتباری که از قدرت هسته ای ایران نیز بر خواهد آمد صادق است. نگاه جامعه بین الملل به مسئله هسته ای ایران به گونه ای است که اعتبار بدست آمده از این قدرت را به عنوان اعتباری بزرگ و کارآمد تلقی می نماید . این امر در ارتباط بی چون و چرا با منابع و امکانات بالفعل ایران از یک سو و اهداف سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران از سوی دیگر است. و این مسئله نگرانی جامعه ملل را به همراه دارد . حتی اگر از این قدرت در راستای اهداف صلح آمیز استفاده شود...
بدون شک ایده غالب در جامعه بین المللی فعلی این است که ایران نتواند به یک قدرت بزرگ منطقه ای تبدیل شود (دلایل آن را جلوتر خواهیم گفت) و همگان بر سر این امر متفق القول هستند که انرژی هسته ای این اعتبار را به قدرت جمهوری اسلامی ایران خواهد داد که خود را به اعتلا بخشیده و به عنوان یک قدرت منطقه ای مطرح شود.
این امر را در مقدمه ای که مطرح شد ذکر کردیم که قدرت هسته ای ایران دارای اعتباری اساسی و بزرگ است در حالی که شاید اگر هر کشور دیگری به این قدرت دستیابی داشته باشد این اعتبار را نتواند از آن کسب کند. نمونه بارز این امر را درمورد کشور پاکستان شاهد هستیم. زیرا در حالی که این کشور نه تنها صاحب انرژی هسته ای بلکه حتی صاحب سلاح هسته ای نیز هست به اندازه ایران مسئله ساز نیست و اعتبار قدرت آن به اندازه اعتبار قدرت هسته ای جمهوری اسلامی ایران کارآمد و شاید بحران زا نمی باشد، اما چرا این گونه است؟ در مقدمه گفته شد که این امر به طور کلی و مستقیم ریشه در موقعیت و هویت بازیگران دارد . بدون شک هویت و موقعیت جمهوری اسلامی ایران به گونه ای رقم خورده است که هر گونه تحول در قدرت آن باعث می شود که جامعه بین المللی سریعا تحول را زیر نظر گرفته و نسبت به آن موضع گیری نماید. این در حالی است که حتی ممکن است این تحول به واقع چندان اهمیت و بعدی نداشته باشد و نمونه آن در کشورهای دیگر هم اتفاق افتاده باشد بدون هیچ اهمیت و موضع گیری خاصی... چرا اینگونه است؟؟
بی شک بخشی از این مسئله ریشه در موقعیت استراتژیک ایران در منطقه خاورمیانه دارد. اما از نظر ما آنچه بیشتر اهمیت دارد و اساسی تر است هویتی است که جمهوری اسلامی ایران برای خود ایجاد نموده است و یا بدان نسبت داده شده است .
هویت: ایران انقلابی ،ایران حامی تروریسم
هویت یکی از متغیرهای درونی دولت هاست، هویت ها به طور مستمر از طریق تعامل بازیگران ساخته می شود و منافع از این هویت ها سرچشمه می گیریند ، به عبارت دیگر نحوه تعامل یک بازیگر در مدت زمانی خاصی که چندان مشخص نیست به وی هویتی می بخشد که دیگر بازیگران از طریق این هویت به شناسایی این بازیگر و نحوه برقراری ارتباط با وی اقدام می کنند. در نتیجه نقش هویت در شکل گیری کنش (هم بازیگر صاحب هویت و هم سایر بازیگران در قبال آن) اهمیت بسزایی دارد و همچنین هویت ها در نوع ، شکل و میزان موفقیت کنش ها ایفای نقش فراوان می کنند. در اینجا باید به این مسئله اشاره کرد که با توجه به اهمیتی که هویت و شکل گیری آن در کنش بازیگر دارد . این این نگرش آن ها را را به سوی تبیین وضعیت امنیتی و تشخیص کنش امنیتی و شاید یافتن راه حل هایی برای بهبود وضعیت رهنمون می سازد.
از این مسئله کلی انتزاع می شود :
یکی هویت ایران به عنوان شکل دهنده به منافع و کنش های آن ، دیگری هویت ایران به عنوان شکل دهنده کنش سایر بازیگران در قبال آن . هر دوی این مسائل پیوند اساسی با مسئله انرژی هسته ای ایران و سیاست خارجی ایران در قبال آن دارد.
بعد از انقلاب 57 آنچه بیش از همه شکل دهنده به هویت ایران در جامعه بین المللی و کنش این بازیگر شد عبارت از همان چیزی بود که کمی پیشتر در تظاهرات های منجر به انقلاب مطرح می شد، یعنی استقلال و آزادی و حمایت از مستضعفان و سرکوب سلطه گران و مستبدان (به آنگونه که همه این مفاهیم معانی خاص خود را در قالب واپگان انقلابی داشتند) در فضای انقلابی آن زمان که به شدت مخالف هر گونه تسلیم و سر فرود آوردن و حتی مذاکره با قدرت هایی بود که به عنوان قدرت سلطه کر مطرح می شدند به تدریج هویتی از جمهوری اسلامی ایران شکل گرفت که تا این زمان همچنان گاهی با شدت و ضعف ادامه دارد. مطرح شدن آرمان هایی از این دست که همگی در لوای شعار صدور انقلاب رنگی کم و بیش عملی به خود می گرفتند خواسته و ناخواسته هویتی از ایران در چشم دیگر بازیگران رقم زد که هویتی خطرناک و انقلابی و بر هم زننده نظم و در بهترین حالت هویتی مشکوک تلقی می شد ، از سوی دیگر مطرح شدن این هویت برای ایران که به گونه ای با قبول همگانی در داخل همراه بود ناچارا منافع جمهوری اسلامی ایران را به شدت تحت تاثیر قرار می داد که شاید چندان نفع و مطلوبیتی به واقع عقلانی در آن وجود نداشت.
از سوی دیگر بروز جنگ و احساس خطر ایران به قوام بیش از حد این هویت منجر شد .چراکه بدبینی ایران به بازیگرانی که سلطه گر می خواند را چندین برابر ساخت از آن پس این هویت بیش از همه رفتار و اهداف ایران را در سیاست خارجی و داخلی تحت تاثیر قرار داده است ، هر چند در سال های اخیر تلاش شده است تا با دیدی عقلانی تر به استراتژی ها و اهداف و منافع نظر شود ،هنوز هم حضور عناصر قدرتمندی از همان همان آرمان ها این هویت را قوام می بخشند . از دیگر سو تعریفی که ایران از امنیت برای خود ارائه می کند در پیوند تنگاتنگ با همین هویت مطرح است ،در نتیجه کنش سایر بازیگران و به خصوص بازیگران تاثیر گذار در صحنه بین الملل در قبال ایران همواه کنشی ناشی از دید سوء و مشکوک به ایران است. چرا که این هویت مستقیم و غیر مستقیم، کما بیش امنیت و موجودیت را به خطر می اندازد.
انگشت اتهامات آمریکا و به خصوص اسرائیل به سوی ایران مبنی بر حمایت مستقیم از تروریسم و محور شرارت قلمداد کردن ایران و مسائلی چون اینگونه موارد همگی ناشی از رقم خوردن همین هویت برای ایران است .چرا که آنچه ایران از آن به عنوان حمایت از مستضعفان فلسطین و لبنان و در مواردی عراق قلمداد می کند در چشم این بازیگران چیزی نیست جز حمایت از تروریسم و این بار به همان چیزی باز می گردد که ما بین الاذهانی بودن مفاهیم و کنش ها می خوانیم. در نتیجه این بازیگران تمام تلاش خود را برای ناکام گذاشتن ایران در اهداف سیاست خارجی خود بر مبنای این هویت به کار می برند و این کنشی طبیعی است.
چنانکه در بحث قبل اشاره شد اعتباری که از قدرت هسته ای ایران برمی آید در پناه همین هویت اعتباری بزرگ و اساسی و کارآمد خواهد بود، لذا با توجه به این که هویت شکل گرفته برای جمهوری اسلامی ایران هویتی قابل قبول و دوستانه برای جامعه جهانی قلمداد نمی شود و باز با توجه به این که قدرت هسته ای توان و ظرفیت بسیار زیادی به ایران برای بقاء و رسیدن به اهداف در مبنای این هویت می دهد، لذا بحث هسته ای ایران به چالشی عظیم و تقریبا بدون راه حل مسالمت آمیز (حداقل در ظاهر) تبدیل می شود. زمانی به تاثیر این هویت در پیچیدگی مسئله بیشتر پی می بریم که این موضوع را در دوره معاصر بررسی کنیم، دوران محمد خاتمی با تئوری گفت و گوی تمدن ها و نزدیکی تمدن ها از راه های مسالمت آمیز مبنی بر فاصله گرفتن از هویت انقلابی و دادن هویتی جدید به جمهوری اسلامی ایران و دوران محمود احمدی نژاد با تئوری بازگشت به انقلاب و زنده کردن آرمان های آن حتی با شدتی بیشتر مبنی بر همان هویت انقلابی و جنگ بی پایان...
دعاوی محمد خاتمی بگونه ای بود که حداقل در ظاهر هویتی را از ایران در جامعه جهانی مطرح ساخت که کمابیش رنگ جماعت داشت و به این ترتیب اعتماد بازیکران را به خود جلب می ساخت ، طی همین دوران شاهد آن هستیم که مسئلهانرپی هسته ای ایران در آرامش و بدون جنجال دنبال می شود. اما با حضور احمدی نژاد در راس قدرت اجرایی ایران و با دعاوی وی که بزرگترین آن محو اسرائیل از نقشه جهان است دوباره همان بی اعتمادی و هویت قبلی با شدتی دو چندان در کنش سایرین جا می گیرد و انرژی هسته ای نیز با چالشی عظیم و بی سابقه مواجه می شود در نتیجه مشخص می شوذ که هویت ایران به گونه ای مستقیم ر این مسئله دخیل است هر گاه ایران نتوانسته بر اساس چرخشی در هویت خود اعتماد جامعه بین المللی را کسب کند نه تنها در این مسئله بلکه در سایر اهداف سیاست خارجی خود نیز با بحران و مونع متعدد روبرو گشته است. جالب آن که جمهوری اسلامی ایران راه برون رفت از معضلات را نه تنها در اعتماد سازی و تغییر هویت جستجو نکرده بلکه هر چه بیشتر این راه را تعقیب و اصرار به منافع و اهداف خود جستجو می کند . به عنوان مثال در همان حالی که جامعه جهانی ایران را محکوم به دستیابی به سلاح اتمی می کند ایران نه تنها تلاشی در خور و جدی برای اصلاح این نگرش انجام نمی دهد بلکه در همان شرایط اقدام به آزمایش موشک های بالستیک می نماید! به این ترتیب نحوه کتش و تعریف اهداف سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران که برامده از هویت این کشور است دست به دست هم داده و معضل انرژی هسته ای را برای ایران دست و پا کرده است، معضلی که اگر به زودی برای آن راه حلی اساسی اندیشیده نشود چه بسا خطرهای عظیم و حتی متوجه موجودیت جمهوری اسلامی ایران را در پی خواهد داشت ، اولین قدم در راه حل این معضل اصلاح هویت شکل گرفته و بی اعتمادی جامعه جهانی نسبت به جمهوری اسلامی ایران است.
اما مسئله دیگر عبارت است از پیرامون منطقه ای ایران، یعنی ساختاری که ایران در آن قرار گرفته و به اندازه خود در مسئله هسته ای دخیل می باشد.
ساختار: خاور میانه و هژمون منطقه ای
منظور ما از ساختار تا حدودی نزدیک به همان چیزی است که نئورئالیسم از آن افاده می کند، با این تفاوت که در اینجا ساختار آن حالت متصلب و خشک را ندارد و فعال ما یشاء نیست بلکه ساختار آن چیزی است که در کنش متقابل بازیگران شکل می گیرد و به آن کنش ها سمت و سو و جهت می دهد . در نتیجه ساختار و کنش در تعامل با یکدیگر به بازیگران تاثیر و تاثر دارند. این مفهوم از ساختار دقیقا در ارتباط با مفاهیمی است که ما از قدرت و هویت افاده نمودیم. در اینجا نیز نسبیتی که بر مفهوم ساختار حاکم میشود آن را از حالت نئورئالیستی خارج می سازد . بر پایه همین تعریف از ساختار به موقعیت ایران و مسئله انرژی هسته ای می پردازیم . پیرامون منطقه ای ایران یعنی خاورمیانه در واقع همان ساختاری است که ایران در آن واقع شده است. خاور میانه با تمام ویژگی های خاص خود که نیاز به برشماری ندارد و با توجه به منابع و امکانات و پتانسیل های چندبعدی آن به عنوان منطقه ای فوق استراتژیک مطرح شده است که حتی کوچک ترین مسئله ای در آن بازتاب های سریع و گسترده بین المللی دارد . بدون شک این ساختار به گونه ای شکل گرفته که اکنون کنش بازیگران را با محدودیت هایی مواجه م سازد. در نتیجه تلاش برای فائق آمدن بر منطق این ساختار ورهایی از فشار های آن (که طی چند دهه اخیر با حضور قدرت هایی چون امریکا به آن افزوده شده است) تنها راهی است که یک بازیگر در داخل این ساختار می تواند بر موانع مشکلات و محدودیت های ناشی از آن غلبه نماید. این امر برای جمهوری اسلامی ایران به خوبی محرز است و با توجه به هویتی که گفتیم برای ایران بوجود آمده و با توجه به اهداف ایران ، ایران بزرگترین طرح استراتژی کلان خود را بر مبنای تبدیل شدن به قدرت منطقه ای بنا گذاشته تا بدین وسیله از سد فشارهای ساختاری رهایی یابد در هین راستا چنانچه گفته شد قدرت هسته ای این امکان را برای ایران فراهم می آورد که با توجه به امکانات و موقعیت خود بتواند به قدرت مسلم منطقه تبدیل شود و اعتبار لازم را از قدرت خود کسب کند ، این در حالی است که ایالات متحده امریکا که تا چندی پیش به عنوان شکل دهنده اصلی به شرایط این منطقه ایفای نقش می کرد اکنون درگیر مسائل خاص خود درعراق و افغانستان شده و تاحد زیادی از قدرت مانور این بازیگر در منطقه کاسته شده است. این شرایط موقعیت مناسبی را برای جمهوری اسلامی ایران در راستای هدف فوق بوجود آورده است.
اما در عین حال شرایط ساختاری این منطقه به گونه ای است که کشورهای منطقه در بهترین حالت اگر به دیده دشمن به جمهوری اسلامی ایران ننگرند هرگز به دیده درست به این بازیگر نظر نخواهند داشت. تضاد هویتی ایران با اکثر کشورهای خاورمیانه به خصوص اعراب قدرت مانور ایران را پیرامون اهداف خود و همسو کردن سایر بازیگران با آنها بسیار کاهش داده و این مسئله به خصوص در مورد انر÷ی هسته ای بیش از همه مشهود است ، این در حالی است که در واقع هیچ یک از کشور های پیرامون ایران حاضر به پذیرش این مسئله که ایران قدرت برتر منطقه ای و به گونه ای هژمون منطقه و خاور میانه باشد ، نیستند.
مجموعه این شرایط ایران را با معضلی اساسی ناشی از فشار ساختاری منطقه مواجه ساخته و چنانچه گفته شد عدم موفقیت ایران و همسو کردن سایر بازیگران با هدف کلان خود موجب شده است که قدرت مانور ایران در منطقه تا حدی زیاد کاهش یافته و ایران مجبور شود که منابع و مواد لازم برای این هدف را در داخل جستجو نماید.
همچنین اشاره شده که راه برون رفت از فشار این ساختار تنها و تنها فائق شدن به آن و بدست آوردن قدرت مهار فشار آن است. به این ترتیب جمهوری اسلامی ایران در دوری گرفتار شده است که به نظر می رسد در داخل منطقه راهی برای پایان آن نیست وتنها این این دور، زمانی به پایان می رسد که یا ایران به کلی از هدف خود دست بشوید یا اینکه به نوعی به آن دست یابد ( مشابه این وضعیت برای سایر بازیگران نیز وجود دارد)
در نتیجه می توان گفت شرایط ساختاری منطقه از یک سو ایران را در شرایط مناسبی برای تبدیل شدن به ه÷مون و قدرت منطقه ای قرار می دهد و از سوی دیگر قدرت مانور را در راستای این هدف از ایران می گیرد.
آنچه در دستیابی به راه حل برای برون رفت از این وضعیت کمک خواهد نمود تغییر هویت ایران است ( چنانچه گفته شد) تا به این ترتیب هماهنگی و اعتماد جهانی بدست آمده و در نتیجه کنش متقابل ایران با سایر بازیگران و نحوه تلقی از ایران دگرگون شده و شرایط ساختاری منطقه را به گونه ای دیگر رقم بزند.
جمع بندی
در اینجا سعی بر آن بود که با استفاده از مفاهیم قدرت (اعتبار) هویت و ساختار بررسی کوتاهی بر مسئله انرژی هسته ای ایران صورت گیرد . در نهایت می توان گفت دو راس مثلث یعنی قدرت و ساختار شرایط خاصی را برای مسئله انرژی هسته ای رقم زده است که راه حل آن به نوعی در هویت نهفته است. در اینجا تاکید بر هویت به این دلیل است که شواهد حاکی از آن است که هرگاه ایران موفق شده است تا هویتی قابل اعتماد از خود به جامعه جهانی معرفی نماید در راستای رسیدن به اهداف نیز موفقیت هایی بدست آورده و بالعکس هرگاه هویت ایران جنبه ضد هنجاری در جامعه بین الملل داشته در کوچکترین اهداف نیز گاهی با مشکل مواجه شده است .
لذا تغییر این هویت چیزا است که در وهله نخست باید در دستور کار سیاست خارجی جمهوری اسلامی ایران قرار بگیرد تا بر مبنای آن راه برون رفت از مسئله هسته ای به گونه ای که مطلوب این بازیگر است فراهم شود. در غیر این صورت نه تنها مسئله به همین ترتیب باقی خواهد ماند بلکه حتی شاید با بحران بیشتری مواجه شده و در نهایت به ترتیبی که خطرات جدی برا ی جمهوری اسلامی ایران در پی داشته باشد خاتمه یابد.
همه ی اندیشمندان به دنبال این هستند تا دریابند که انسان کیست و چطورمی اندیشد ودر مقابل همنوعان خود به چه طریق رفتار می کند و بر چه اساس آن معیار رفتار را برمی گزیند.برخی اراده را معیار رفتار انسان می دانندو برخی دیگر منفعت را و عده ای کسب قدرت راو برخی مثل فروید اساس رفتار انسان را غریزه و اتیام بخشیدن به تجربه ی دردناک جدا شدن از بدن مادررا انگیزه ی رفتار آدمی می دانند.اما واقعا کدام یک علت رفتار انسان است؟اراده یا قدرت یا منفعت یا غریزه یاخردو تجربه ی دیگران … فروید می گوید: بدن انسان از طریق ایجاد و صرف نوعی « انرژی جسمانی » عمل می کند. غذایی که بطور روزانه مصرف می کنیم در بدنمان به شکلی از انرژی تبدیل می شود و این انرژی در خدمت فعالیتهای بدنی همچون نفس کشیدن ، گردش خون ، و فعالیت عضلانی و غددی قرار می گیرد. در مقابل بدن ، ذهن نیز فعالیتهای خاص خودش را دارد. ذهن دنیای خارج را ادراک می کند ، فکر می کند ، تصور می نماید و به یاد می آورد.در تمثیلی با بدن ، از نظر فروید ذهن نیز فعالیتهایش را با استفاده از انرژی –انرژی روانی –به انجام می رساند که این انرژی در شکل –و نه نوع –با انرژی جسمانی تفاوت دارد. فروید بنابراصل «بقای انرژی» تصور می کرد که انرژی بدن می تواند به انرژی روانی تبدیل شود و بالعکس. بنابراین انرژی بدن بر ذهن اثر می گذارد و انرژی روانی تولید می کند ، در مقابل انرژی روانی نیز بر انرژی جسمانی ما تاثیر گذار است.حال پیوند میان این دو شکل از انرژی –مرز میان روان و تن –در مفهوم «غریزه » نهفته است.غریزه بازنمای محرکهایی در ذهن می باشد که خاستگاه شان در درون بدن نهفته است. اهمیت غریزه از آنجاست که این انرژی جسمانی که به محرکی ذهنی تبدیل گشته ، هم برانگیزاننده ، پیش راننده و نیرو محرک (تکانه ، Trib) رفتار انسان ها در زندگی روزمره می باشد و هم جهت این رفتارها را تعیین می کند. غریزه جزء یا واحد بنیادی نظریه شخصیت فروید است. فروید واقعا بطور شگفت انگیزی این بعد از انسان را به تصویر کشیده است با تامل در نظریات فروید واقعا تسلیم شدم به نظر من هم عامل اصلی محرکه رفتار انسان غریزه است و منفعت طلبی و قدرت طلبی و حتی اراده انسان همگی زیرمجموعه غریزه اند........
هفتاد سال پیش موسولینی با افتخار فریاد می زد : من یک فاشیست هستم .
و امروز ما حتی در برابر شنیدن آن واژه نیز واکنشی منفی نشان می دهیم ، بار منفی این واژه در روزگار کنونی به گونه ای تشدید شده است که هر کدام از ما با افتخار ، شعار مرگ بر فاشیسم را سر می دهیم .
اما به راستی ماهیت فاشیسم چیست ؟! پس از قدرت رسیدن موسولینی در ???? این واژه تبدیل به یکی از مناقشه برانگیز ترین مفاهیم تاریخی و جامعه شناسی بشریت شده است ، اندیشمندان ، جامعه شناسان و روشنفکران بسیاری درباره آن قلمفرسایی کرده اند و مقالات بسیاری را به نگارش در آورده اند ، آیا با وجود تمامی این قلم فرسایی ها به یک دیدگاه مشترک و جامع درباره فاشیسم رسیده ایم ؟! پاسخ بدون شک منفی است ، گفتمانهای حاکم بر دنیای امروز به ما یادآوری می کند که هنوز یک تعریف جامع و خلل ناپذیر از فاشیسم وجود ندارد .
آیا باید فاشیسم را کودک هیولا وار نارس قرن بیستم بدانیم ؟! آیا فاشیسم واژه نوینی برای استبداد قدیمی نیست ؟! و یا شاید به قول مارکسیست هایِ دوران نخستینِ ظهور فاشیسم ، باید آنرا آخرین نفسهای سرمایه داری بخوانیم و با ظهور آن انتظار آن دوران نهایی آرمانی را بکشیم ؟!( فاشیسم در این نگرش عکس العمل طبیعی طبقه متوسط رو به زوال در برابر پرولتاریای قدرتمند است ) یا شاید بتوانیم از دیدگاه محافظه کاران اومانیست آنرا پایان تمدن انسانی و کابوس دیوانه وار پیشرفت صنعتی بدانیم که ارزشهای دوران پیشا صنعتی را به یک باره به مرز نابودی کشانده است !
می توانیم بنا بر دیدگاه و نگرش شخصی خود هر کدام از دیدگاه های بالا را برگزینیم و بر مبنای آن ماهیت فاشیسم را تعریفی نو ببخشیم. به نظر من فاشیسم در عمل منفی بود چراکه ...
نوع تولد فاشیسم کاملا برخلاف دیگر مسلکهای سیاسی بود . یعنی برخلاف دیگر مسلکهای سیاسی و فلسفی که ابتدا بروی ان بحث و تبادل افکار شد و فلسفه ان بتدریج پخته شد و شکل گرفت و زمانی که شرایط اجتماعی لازم برای عمل ان مسکلها فراهم گشت انها توانستند منشا عمل واقع شوند و مورد استفاده قرار گیرند؛ فاشیسم محصول یک فلسفه نبود وبر اساس استدلال و عقل به وجود نیامد بلکه گروهی در اعتراض به شرایط موجود گرد هم امدند و قدرت را بدست گرفتند و بعد دریافتند نیاز به یک فلسفه فکری و عقیدتی دارند اقدام به خلق یک فلسفه عقیدتی برای خود نمودند تا بتوانند اقدامات خود را برای جهانیان توجیه نمایند. و در مقابل افکار عمومی بحق جلوه گر شوند و از طرف دیگر موافقانی در سایر کشورها برای خود دست و پا کنند. این گروه در میان فلسفه های مکاتب سیاسی وعقیدتی گذشته جستجو کردند و از هر مکتب بخشی که اعمال انها را توجیه میکرد را وارد مکتب فکری خود نموده و از مجموع این اصول فاشیسم را بنیان نهادند. که در واقع یک فلسفه نوین و قرن بیستمی بود. فاشیسم تنها مکتب فکری قرن بیستم بود که این ویژگی را دارا است. یعنی برخلاف دومکراسی یا کمونیسم که عمل به عقاید مکتب مدتها بعد از شکل گیری و پی ریزی اساس عقاید مکتب به صورت فعل درامد . فاشیسم فلسفه ایی خلق الساعه داشت . و کاملا وابسته به پیش امدها و وقایع و رخدادهای در پیش رو بود که باید برای انها تفکری تولید و خلق میشد و راهکاری به دست میامد. بهرحال تعریف فاشیسم این است . مکتب و روشی از اداره جامعه که به حد افراط استبدادی و توتالیتر و انقلابی و سرشار از شعارهای ارمانگرایانه و خلقی و مذهبی است. این سیستم ابتدا در ایتالیا خلق شد و عوامل ظهور فاشیسم در همه جای دنیا و در همه سالها یکسان بوده است که عبارتند از : انشعاب و تجزیه اجتماعی حاصل از یک جنگ طولانی ؛ رکود اقتصادی کشور میزبان ؛ کشمکش مابین سرمایه داران و عامه فقیر مردم به دلیل وجود تضادهای طبقاتی شدید ؛ قدرت گرفتن بیش از حد مذهب بدلیل اینکه وقتی عامه مردم نتوانستند مشکلات روزمره خود را با تکیه و مستمسک قرار دادن دلایل عقلانی حل نمایند به خرافه روی اوردند؛ بیم سرمایه داران و مذهبیون از ظهور مکتبهای فکری نظیر کمونیسم و سوسیالیسم بدلیل همین تضادهای شدید موجود در جامعه که میتوانست کل منافع انان را مورد تهدید قرار دهد. به توجه به همین دلایل فاشیسم مورد توجه مذهبیون سرمایه داران صاحبان صنایع فئودالها و زمین داران بزرگ و بانکداران و سپس طبقات متوسط جامعه قرار گرفت. در ایتالیا فاشیسم از انجایی که دهقانان از جنبشهای کارگری خشمگین بودند را به دنبال خود کشاند(( ایتالیا بزرگترین جامعه کمونیستهای اروپای غربی راداشت با رهبران باهوشی همچون پیترو ننی در دهه هفتاد میلادی)) و سپس توانست دستجات عظیم کارگری را که از کشمکشهای مابین افراطیون چپ و احزاب لیبرال خسته شده بودند و اعتصابات خود را با شکست روبرو میدیدند را با خود همراه نماید . اما در المان وجه ناسیونالیسم افراطی فاشیسم نظر رهبران نظامی حزب نازی را به خود جلب کرد و انها نیز خالق افسانه ایی شدند به این ترتیب : ملت المان ماموریتی خاص دارد که برحسب تقدیر بر عهده انها نهاده شده است که بس توان فرساست . این ملت باید بر همسایگان و دنیا حکومت نماید و فرد باید به منظور تحقق این هدف مقدس که تنها با توسل به جنگ قابل تحقق است خود را در اختیار حزب بگذارد. انها با توسل به این شعار مقام پیشوا را تا مرتبه الوهیت یا نیمه خدایی رساندند و اورا تنها فردی معرفی کردند که میتواند ملت را از زوال نجات دهد تا ماموریت تاریخی خود را به انجام برسانند. فاشیسم در همه جا حزب و مسلکی به وجود اورد که متکی به مردانی بود که سخنوران و مبلغینی زبر دست بودند و میتوانستند نسل جوان را در شوریدگی هیجان و یک فضای احساسی نگاه دارند تا از این راه و استفاده از نیروی جوانی به سرمنزل مقصود خود برسند. انها از کودکی نسل پیشرو را به لباسها و هیاتهای متحد الشکل نظامی در میاوردند و انها را شستشوی مغزی میدادند تا بتوانند برای رسیدن به اهداف نهایی خود از وجود انها استفاده نمایند . در تمام سیستمهای فاشیستی رژه های خیابانی جوانان و گروههای وفادار به سیستم در خیابان برای ایجاد رعب و وحشت معمول بوده و هست. همینکه به قدرت میرسیدند یک دیکتاتوری توتالیتر معمول میشد و هرگونه ازادی مطبوعات یا احزاب ممنوع میشد و کسی جرات مخالف خوانی با حزب حاکم را نداشت و برای دادن یک وجه دمکراتیک یک سری انتخابات فورمالیته تشکیل میشد که کاندیدای حزب حاکم با توسل به کلیه سلاحهای غیر اخلاقی همچون زور یا تقلب در شمارش ارا یا خرید ارا به قدرت میرسید یا انتخاب میشد. فاشیسم از دو راه عمده به قدرت میرسد . اول با روشهای مبتنی به خشونت مانند اسپانیا و ایتالیا و دوم با تضعیف و تخریب موسسات دولتی و ساختارهای دموکراتیک جامعه و سپس تحصیل اکثریت در موسسات قانونی مانند مجلس مانند کاری که در المان یا ارژانتین انجام پذیرفت. فاشیسم هیچ گونه انتقاد را تاب نمیاورد روشهای توتالیتر یا استبداد جمعی در کلیه شئون جامعه به کار بسته میشود حتی امور فرهنگی و مذهبی نیز به شدت تحت سیطره حزب حاکم قرار میگیرد. این در نهایت به ناسیونالیسم افراطی ورشد عقایدی مانند برتری نژادی و مذهبی منجر میشود مانند اتفاقی که در المان نازی بصورت انتی سمی تیسم رخ داد و منجر به نسل کشی یهودیان گردید. منابعی که فاشیسم از انها الهام گرفته است یا مکاتبی که فاشیسم اصول خود را از انها برداشت نموده است عبارتند از : 1_ناسیونالیسم و برتری نژادی ژرمن که از فلسفه هگل وام گرفته شده است.2_قسمتی از مرامهای سوسیالیستی خود را از سوسیالیستهای انگلیسی و افکار مارکس .3_شعار فاشیستی از ارتور مولر واندنبروک4_سختی و شدت عمل دولت در مقابل هرگونه مخالفت از افکار ماکیاولی 5_قسمتی از توجیهات و بسط ناسیونالیسم از بندتو کروسه ؛ جیووانی جنتیله و الفردو روکو نظریه پردازان ایتالیایی 6_ فلسفه ایرسونالیسم از شوپنهاور و نیچه و هانری برگسون (( این قسم از فلسفه به عنوان فلسفه غیر عقلی در مقابل راسیونالیسم یا اصالت عقل قرار دارد و به معنای شورش بر ضد عقل بود که از قرن نوزدهم اغاز شد ))7_نیروی محرکه و قوه مولد افسانه را از ایدئولوژی سندیکالیسم ژرژسورل فرانسوی اخذ کرده8_رد دموکراسی و سرکوب افکار لیبرال را از الفردو روکو وام دار است9_افسانه برتری نژاد نوردیک را از هوستن استوارت چمبرلن نظریه پرداز انگلیسی و گوبینیو فرانسوی وام دار است که هانس کونتر و اسوالد اشپنگلر انرا پرورش داده اند و توجیه فلسفی ان بوسیله الفرد روزنبرگ انجام شد.10_اعتقاد به قدرت نامحدود و اینکه مذهب و خدا باید ابزاری در جهت پیشرفت اهداف عالیه حزب باشند را از ماکیاولی.11_فرضیه وحدت قدرت را با دولت از ترشتیکه المانی گرفته است که ان را در کتاب سیاست خود پرورش داده12_جنبه اسرار امیز بودن اصول عقاید حزبی و حالت معمایی که از این راه هاله ایی از تقدس بر سر پیشوا یا رهبر کشیده میشود از نوشته های مایستر اکهارت در قرن چهاردهم و الفردو روزنبرگ 13_عقاید قهرمان پرستی و قهرمان پروری متعلق به توماس کارلیل اسکاتلندی است که از اصول اساسی گروههای فاشیستی و نظامهای مبتنی بر عقاید فاشیستی است.فاشیسم بشدت ضد دموکراسی است و ان را نوعی بوالهوسی میشمارد و ایده جستجوی ازادی را نوعی اگو ئیسم یا خود پرستی میشمارد. از متعقدان شدید کولکتیویسم میباد یعنی منافع فرد را فدای مصالح جامعه و فرد را ذوب در حزب و دولت میداند. فاشیست های المانی خود را حزب ناسیونال سوسیالیست میدانستند در حالی که این یک عوام فریبی بیش نبود . انها یعنی فاشیستها بشدت متعقد به میلیتاریسم پنهان هستند یعنی سربازی و نظامی گری جز مشاغل مهم در زمان حکومتهای فاشیستی به حساب میاید فاشیستها مخالف وجود عقل و فلسفه عقلی و اصالت قدرت تعقل انسان هستند و همه چیز را به یک قوه ماورا طبیعه مانند سرنوشت یا اراده یا خواست خدا مرتبط میدانند و از این راه به یک قداست و نوعی اسرار امیز بودن دست پیدا میکنند. کلیه شئونات فرهنگی را در دست میگیرند . شما باید طوری فکر کنید که انها میخواهند . نگاهتان به دنیا باید مطابق میل انها باشد حتی نوع پوشش جامعه را نیز تحت کنترل خود میگیرند (( به پوشش المانها در زمان جنگ دوم دقت کنید)) فرهنگ تولیدی فاشیستها دستوری است و شما ازادی برای تجربه و مبادله با فرهنگ های مختلف را نخواهید داشت. در مورد سیاست و مذهب خط فاصلی بینشان نیست و کلیه عناصر در دست دولت است که میتواند در جهت مصالح حزب از ان استفاده نماید. در مورد اخلاقیات انها متعقد هستند جوهر اخلاق قدرت است یعنی بعد از اینکه دیگر قدرتها را منکوب نمودید میتوانید بخودی خود یک قدرت اخلاقی غالب به شمار ایید و بقیه از شما تاسی خواهند کرد( الحق لمن غلب)) همچنین انها متعقد به قداست رهبر یا پیشوا هستند و متعقد بودند پیشوا از یک نیروی ماورا الطبیعه الهام میگرد . فاشیستها بشدت متعقد به نظام تک حزبی هستند و هیچ گونه ساز مخالف را برنمیتابند.
بهرحال بشر همیشه بدنبال قدرت بوده است و نمیتواند از این خواست فرار نماید چراکه قدرت میتواند تمام خواستهای پست مادی را براورده نماید و فاشیسم سلاحی برنده برای بدست اوردن قدرت میباشد
رورتی -دموکراسی-پراگماتیسم
دستاورد اصلي رورتي نقد متافيزيك فلسفي است. به گمان او، دوران فلسفهاي كه از زمان افلاطون تا هگل در پي جامعهاي آرماني است به پايان رسيده است. به تعبير ديگر تصور آنكه فلسفه ميتواند تصوري از جامعه ايدهآل، جامعهاي كه هر جزء آن در جاي درستي قرار گرفته است، تصوري خطا است.
مهمترين رد چنين تصور متافيزيكي يكي نتايج حاصله از اين رويكرد بوده است. چنين تصوراتي اغلب در عرصه اجتماعي و سياسي به فاجعه انجاميدهاند. رورتي در كتاب «فلسفه و اميد اجتماعي» به تشريح اين موضوع ميپردازد كه فلسفه نميتواند حقيقت اجتماعي را براي ما تصوير كند.
به گمان او از آنجا كه فلسفه ذاتا توانايي ايجاد جامعهاي ايدهآل را ندارد، اگر درگير مسائل اجتماعي و سياسي شود ناگزير خواهد شد كه با دروغ، ريا، فساد و خشونت جامعه ايدهآلاش را به مردم بباوراند. به اين ترتيب ايده اصلي او آن است كه فلسفه عملا هيچ كاره است. او در كتاب «فلسفه به مثابه تصوير جديدي از طبيعت (1978) به نقد اپيستومولوژي ميپردازد و اين ايده را طرح ميكند كه راههاي رسيدن به حقيقت چنان متعددند كه پرسش از اينكه چه راهي به حقيقت ميرسد پرسشي بياعتبار است.
رورتي در كتابهاي بعدياش ادعا ميكند كاركرد امروزين فلسفه در نزديكي آن به ادبيات معنا مييابد فلسفه ديگر وظيفه سياسي- اجتماعي ندارد جز آنكه درها را براي اظهار ايدههاي متفاوت باز كند. رورتي اين ادعاي قديمي را رد ميكند كه دستيابي به معرفتشناسي يا متد فلسفياي كه براساس آن شناخت درست جامعه وجود دارد امكانپذير است به گمان او چنين ايدهاي كاملا ضددموكراتيك است.
اگر چنان كه رورتي ميگويد دموكراسي و توسعه لزوما وابسته به فلسفه خاصي نباشد پس چه چيزي نگهدارنده دموكراسي در يك جامعه دموكراتيك است؟ رورتي به اين سوال در كتاب «پيشامد، همبستگي و كنايه» پاسخ ميدهد. به گمان او نهادهاي دموكراتيك نگهدارنده سامان دموكراتيك يك جامعهاند. از انقلاب مشروطيت تاكنون ما همواره در پاسخ به مشكلات دموكراسي فكر اين بودهايم كه تفكر دموكراتيك يا به معنايي كليتر تفكر مدرن چيست؟
پاسخ رورتي به مشكل ما اين است كه چاره دموكراسي را در باز كردن گرههاي تئوريك ديدن، عيبي ندارد اما تا وقتي نهادهاي دموكراتيك چون رسانهها و نهادهاي مدني تقويت نشوند، دموكراسي به وجود نخواهد آمد. ضعف و قوت نهادهاي دموكراتيك و مدني معيار و ملاك ضعف و قوت دموكراسي است. اين ايده رورتي همچنان براي ما كه در مشكله دموكراسي در ايران درگير مباحث انتولوژيك شدهايم، بسيار مفيد است.
با اتخاذ رويكرد رورتي سوالاتي از اين قبيل كه آيا اسلام با دموكراسي يا فرهنگ ايراني با فرهنگ مدرن سازگاري دارد، سوالات نادرستي هستند. رورتي با اثبات اينكه اولا دموكراسي يك تفكر نيست و در دموكراسي تفكرات مختلفي امكان حيات دارند و ثانيا اينكه فلسفه هيچ نقشي در تحقق دموكراسي ندارد و در واقع اين نهادهاي دموكراتيك هستند كه نگهدارنده دموكراسياند، ابطال چنين سوالاتي را نشان داده است.
بنا به همين رويكرد است كه من با روشنفكراني چون دكتر عبدالكريم سروش اختلافنظر دارم. به گمان دكتر سروش اگر مسلمانان فهم سنتي از اسلام را ترك و فهمي جديد اختيار كنند زمينه دموكراسي فراهم ميشود. من از بنياد با چنين نگاهي مخالف هستم و علاوه بر استدلالات رورتي، ميتوانم تجربه زندگيام در آمريكا را هم حجت قرار دهم.
در آمريكا بيش از 90 درصد مردم از يك نوع مسيحيت سنتي دفاع ميكنند اما به خاطر قوي بودن نهادهاي دموكراتيك، دموكراسي در آمريكا هيچ مشكلي ندارد. بر همين قياس تقويت دموكراسي در ايران هم نيازمند تاسيس فلسفهاي جديد كه در آن اسلام را با مدرنيته سازگار يا تلفيق كند، نيست. دستاورد ديگري كه رورتي و كلا سنت پراگماتيستي آمريكا بر آن تاكيد ميكنند آن است كه روشنفكراني كه قصد دارند از رنج مردم بكاهند و وضع جامعه را بهبود ببخشند، روشنفكراني هستند اميدوار كه ميتوانند زندگي روزمره را براي مردمان معمولي بازنمايي كنند. به اين معنا كه هم آن را نقد كنند و هم زيباييهاي آن را نشان دهند.
رورتي دركتاب آباد كردن كشور من رو به روشنفكراني چپ افراطي ميگويد؛ روشنفكراني كه با داعيه همدردي با مردم و ظاهرا به دفاع از عدالت و حقيقت، جامعه را چيزي جز تاريكي و بدبختي نميبينند، عملا بدل به ضدمردمي ميشوند كه قصد نجاتشان را دارند. امثال چنين روشنفكراني در تاريخ معاصر جهان و كشور خودمان كم نبودهاند.
فكر ميكنم امروز بخشي از روشنفكران ما با بلند كردن پرچم نااميدي عملا با زندگي روزمره مردماني كه درميانشان زندگي ميكنند بيگانه شدهاند. به تبع اين نگاه، متاسفانه بحثهايي مطرح ميشود كه دموكراسي در ايران جز از راه تحولي معرفتشناختي يا انقلابي فرهنگي متحقق نميشود.
به نظر من مطالعه رورتي در اين زمانه ميتواند به ما كمك كند. رورتي اصلاحطلبي راديكال است و از اين موضع به نظر او روشنفكران نهادها و روابط اجتماعي را – هرچند كه درست نباشند – را با نگاه تخريبي ننگرند بلكه آنها را بفهمند و آرامآرام آنها را اصلاح كنن
پراگماتیسم (pragmatism)
روشی در فلسفه مدرن است که با اعتراف به غیر ممکن بودن اثبات بعضی مسائل با توجّه کاربرد آنها در زندگی انسان، آن مسائل را میپذیرد. طرفداران این شیوه، خود را عملگرا و متسامح میدانند. مخالفین این گروه را میانهرو و منفعت طلب میخوانند.
مثلاً دین از نظر فلسفه مدرن بیاهمیت است چون علمی نیست ولی چون روحیه بشر بدون آن آسیب میبیند، پراگماتیسم آن را با توجه به کاربردش میپذیرد..ریچارد رورتی، فیلسوف آمریکایی، به سنت فلسفی پراگماتیسم آمریکایی تعلق داشت. مقصود ما از به کاربردن واژه پراگماتيسم، روشی برای حل کردن و ارزشیابی مسائل عقلی بود. اما به تدریج معنای پراگماتیسم تغییر کرد.
اکنون، پراگماتیسم به نظریه ای مبدل شده که می گوید: حقیقت، چیزی است که از دیدگاه انسان، خوب باشد. به سخن دیگر، پراگماتیسم یعنی اینکه درباره هر نظریه یا آموزه ای باید بر پایه نتایجی که از آن به دست می آید، داوری کرد. به نظر پراگماتیست ها، اگر عقیده ای به نتیجه خوب و کار آمد برای انسان بیانجامد، باید آنرا حقیقی قلمداد کرد. حقیقت چیزی نیست که مستقل ومجرد از انسان وجود داشته باشد. تا قبل از این، نظریه اصلی و رایج درباره حقیقت این بود که حقیقت امری است جدا از انسان؛چه کسی آن را بشناسد، چه نشناسد . مثلا گردش زمین به دور خورشید، امری است که همیشه حقیقت داشته است؛ گرچه برای هزاران سال تصور بر این بود که زمین ثابت است و خورشید به دور آن می گردد. بر همین مبنا، صدق و درستی هر نظریه تطابق آن با واقعیت و نادستی آن عدم تطابق با واقعیت بود.
اما پراگماتیسم قائل به این شد که حقیقت امر جدایی از انسان نیست؛ بلکه تنها دلیل برای اینکه یک نظر درست و حقیقی است و یک نظر، باطل و خطا، این است که اولی در عمل به درد انسان بخورد و برای او کارآمد و موثر باشد و دیگری چنین نباشد. به این ترتیب، معنای صدق قضیه در پراگماتیسم تغییر یافت . صدق هر گزاره، فقط توسط نتایج عملی آن سنجیده می شود نه در مقایسه با واقعیت خارجی. یک فکر یا عقیده تا وقتی که فقط عقیده است، بخودی خود نه صحیح است و نه غلط؛ بلکه فقط در جریان آزمایش و کار برد عملی آن است که برحسب نتایجی که از آن نظر گرفته می شود، صادق یا کاذب می شود.
بدین سان و بر این مبنا، برای مثال تا پیش از کشف آمریکا، این عقیده که سرزمینی میان اروپا و آسیا وجود دارد، نه راست بود نه دروغ؛ اما پس از اکتشاف آمریکا، این نظر یه به حقیقت پیوست.(در حالی که بر اساس نظر متداول، این عقیده حتی پیش از کشف آمریکا نیز عقیده ای صحیح بوده است.) استنباط من از اين ديدگاه اين بود كه عنوان كردم به نظر من هم درست است
در نظر مکتب پراگماتیسم، افکار و عقاید همچون ابزارهایی هستند برای حل مسائل و مشکلات بشر؛ تا زمانی که اثر مفیدی دارند، صحیح و حقیقی اند و پس از آن غلط و خطا می شوند. به این ترتیب عقیده ای ممکن است مدتی به کار آید و موثر شود و از این رو فعلا حقیقی است؛ لیکن بعدا ممکن است نتایج رضایت بخش نداشته باشد و آن موقع، به نظریه ای باطل و خطا تبدیل می گردد. هرچه بكار آيد خوش آيد ............هميشه همين طور بوده در عالم واقع اما بعضي اوقات دوست داريم حقيقت چيزي مجزاي همه چيز باشد تا احساس امنيت كنيم........
بنابراین، حقیقت چیزی ساکن و تغییر نا پذیر نیست؛ بلکه با گذشت زمان، توسعه و تحول می یابد. آنچه در حال حاضر صادق است، ممکن است در آینده صادق نباشد؛ زیرا در آینده، افکار و نظریات دیگری بر حسب شرایط و اوضاع جدید، حقیقی شده و متداول می گردند. تمام امور تابع نتایج است و بنابر این، حق امری است نسبی؛ یعنی وابسته به زمان، مکان و مرحله معینی از علم و تاریخ است .
ما هیچ زمان به حقیقت مطلق نخواهیم رسید. زیرا علم ما، مسائل ما و مشکلات ما همیشه در حال تغییر است و در هر مرحله، حقیقت، آن چیزی خواهد بود که ما را قادر می سازد تا به نحو رضایت بخش، مسائل و مشکلات جاری آن زمان را بررسی و حل کنیم
مدرنيزه شدن تقلّب و توجيه دمكراتيك آن، يكي ديگر از پيچيدگيهاي ديكتاتوري در لواء دمكراسي است كه در جامعه مدني غربي پديد ميآيد. اين تقلّب، بسيار زيربنائي و تقلّب معنوي مضموني است كه توسط رسانهها و سيستم مغزشوئي سرمايهداري غرب بنحو غيردمكراتيك و با پوشش دمكراسي، اتفاق ميافتد: «رأي ساختن همهاش به شكل معروفي كه ميشناسيم نيست، آن شكل معروف كه چند مأمور دهها هزار رأيدهنده موهوم را به پاي صندوق آورده و دهها هزار اسم مجعول در اوراق انتخاباتي نقش بندد و يا نيمه شب در صندوق باز شود و رأيها عوض شود و يا به طريق آزادي مطلق! كه مردم آزاد باشند به هركه بخواهند رأي بدهند و آزادانه آرائشان را به اسم دلخواه در صندوق بريزند و مأموران خواننده آراء هم آزاد باشند كه هر اسمي را كه ميبايست بخوانند، و نويسندگان آراء نيز آزاد باشند كه هر اسمي را كه بخواهند در دفاتر آراء بنويسند و... سپس هم آزاد باشند كه هر اسمي را كه بخواهند دارنده اكثريت آراء اعلام كنند و بعد دولت هم آزاد باشد كه حتي پس از اعلام آراء و معرفي كانديداي موفق، هر كسي را كه در آن حال اراده كرد تلگرافي به مجلس حمل نمايد...
نه، اين سبك رأيسازيها متعلق به كشورهاي عقبماندهاي است كه در كار دموكراسي غربي هنوز ناشياند و در برابر روشنفكران، وقيح، و به هر حال كارگزاراني مسخرهاند كه به شيوههاي ابلهانه عمل ميكنند و اداي دموكراسي غربي را درميآورند، شبيه ديگر اداهائي كه بهنام تجدد و ترقي و اروپائيگري و تمدن امروزي درميآورند، در اقتصاد و توليد! و شكل زندگي و شهرسازي و ساختمان و تأسيسات اجتماعي و سازمانهاي اداري و حتي طرز حرف زدن با مردم و نطقهاي سياسي و برنامهريزي و غيره و غيره؛ اين يك نوع تقلب مصنوعي و غيرقانوني است:
«در خود غرب چنين نميكنند، آنها «اصيل»اند و ميدانند چگونه پخته عمل كنند، چگونه پنهانكاري كنند و چگونه بر پليدترين اعمال ضدانسانيشان نيز پاكترين عنوانها را بدهند، زيباترين و فريبندهترين پردهها را بپوشانند. آنها رأي قلابي را نيمهشبها پنهان در صندوقهاي «اخذ رأي» نمياندازند، رأي قلابي را، شب و روز، آشكارا اما سخت عالمانه و ماهرانه در صندوقهاي «خلق رأي» يعني مغزها و دلها، ميافكنند بيآنكه صاحب صندوق از آن آگاه شود! و از اينجا ليبراليسم و دموكراسي واقعي و عملي آغاز ميشود؛ يعني پس از آن، فرد حقيقتا آزاد است كه به هركه «دلش خواست»، به هر كسي كه در مغزش بدو ميانديشد، در حافظهاش او را ميشناسد و در اعتقادش به او معتقد و مؤمن شده است و زندگي او و فضائل او و امتيازات شخصيت او را به دقت ميداند رأي بدهد و رأي او هم با كمال امانت از صندوق، تندرست و دستناخورده، بيرون ميآيد و با دقت و سرعت حساب ميشود و بدين طريق همان كساني كه واقعا در مغزهاي مردم شناخته بودهاند و در دلهايشان جا داشتهاند در مجلسهاي ملي جا ميگيرند. و اين است «تقلب طبيعي و قانوني»!
گاه نزديك انتخابات، ميبينيم ناگهان صدها مقاله، دهها كتاب، فيلم، تآتر، هزاران گونه تبليغهاي مستقيم و غيرمستقيم، با لحنها و رنگها و جلوههاي متنوع و جالب و مختلف، از نوشتن شرح حال گرفته تا چاپ عكس و اسم بر روي رانها و پستانها و ديگر نقاط حساس انتخاباتي و دمكراتيك مانكنها و رقاصهها و هنرپيشههاي بسيار معروف و محبوب، در سينماها و دانسينگها و حتي پيادهروهاي خيابانها و گردشگاهها و باغ مليها، درباره يكي از كانديداهاي رياست جمهوري، از در و ديوار، همه جا و به هر وسيله بر سر و روي مردم ميريزد.
مگر شناختها و رأيها و احساسهاي مردم چگونه شكل ميگيرد؟ بخصوص در مسائل اجتماعي و بالاخص سياسي كه بسيار سادهلوحانه و خيالاتي خواهد بود اگر فرض كنيم توده ساده مردم كه اكثريت را دارند و خواه و ناخواه اكثريت آراء را (و اكثريت عددي است كه در دموكراسي و ليبراليسم پديدآورنده حكومت و تعيينكننده رهبر است و بس)، از طريق تحقيقات عميق شخصي درباره كانديداها يا غير كانديداها و مبتني بر يك طرز تفكر فلسفي و جامعهشناسي خاصي كه با مطالعه و بررسي و تتبعات علمي و تحقيقات به يك «رأي» رسيدهاند و راه خانه تا صندوق انتخابات را خود تعيين كرده و خود پيش گرفتهاند؟ اگر چنين است پس كارگردانان انتخابات بيهوده و از روي جهل ميليونها دلار و ليره صرف تبليغات ميكنند و هزاران گونه ابتكار و تفنن در اين راه نشان ميدهند؟
اگر چنين است، اگر اكثريت مردم فرانسه گليست بودند چرا دوگل را ساقط كردند و اگر اكثريت نداشت چرا جانشين او را كه يك گليست معروف است و همه شخصيت و نفوذ و وجهه سياسييي را كه دارد از شخص دوگل، و بر اثر انتساب سياسي به وي، گرفته است، برميگزينند؟
در شورش جوانان فرانسه سال پيش ـ 1967 ـ ديديم كه نه تنها فرانك بلكه دلار نيز در آراء فرانسه نه تنها در آراء دست راستيها يا محافظهكاران سنت پرست و يا سرمايهداران، بلكه در آراء دست چپيها و جوانان تحصيلكردهها و دانشآموزان و دانشجويان فرانسه، پنهاني دستاندكار است. بيهوده نيست كه رئيس جمهور آمريكا يا فرانسه يا نخست وزير انگلستان در مبارزات انتخاباتي و در نطقهاي سياسي خود بيش از آنكه جانب توده بيشكل مردم را بگيرند، با احتياط و وسواس و حتي با تملق و چاپلوسي مسائلي را طرح ميكنند كه بانكداران، سرمايهداران بزرگ و حتي يهوديان و حتي صاحبان كابارهها و قمارخانهها و نژادپرستها را به رسالت سياسي خود معتقد سازند زيرا يك قاچاقچي يا گانگستر در آمريكا صدبار از يك نويسنده يا متفكر براي رئيس جمهور بيشتر رأي جمع ميكند، زيرا بيشتر رأي در اختيار دارد.
تصادفي نيست كه مردي چون رابرت كندي در نطقهاي انتخاباتي خود مصلحت ميداند كه برخلاف انتظار افكار عمومي جهان از وي و حتي برخلاف خط مشي كلي سياست خارجييي كه هميشه كنديها ادعا ميكردند، رسما از اسرائيل ستايش و جانبداري كند و با جهودهاي خرپول نيويورك كه سرنوشت سياسي ملت آمريكا را به كمك گانگسترهاي مافيا ميسازند لاس بزند و براي آرائي كه با «پول و جنسيت و هفت تير» تهيه ميشود، شرف خويش را گرو بگذارد، اگر نه انتخاب نميشود. بيشك اين پول است، اين قدرت است كه با استخدام تمام وسايل موجود تبليغاتي امروز، با استخدام تمام استعدادها و امكانات هنري و ادبي و اجتماعي... رأي ميسازد. آري، آزادند در «دادن رأي» اما بردهاند در «ساختن رأي». زيرا رأياش را با پول در مغزش جا دادهاند و سپس آزادش گذاشتهاند كه به هر كه خواست رأي بدهد.
وضع سياسي امروز اروپا و آمريكا را اگر نگاه كنيم، اهانت بزرگي است اگر بگوئيم كساني كه با «راي اكثريت» مردم اروپا انتخاب شدهاند برجستهترين و شايستهترين انسانهاي امروز اين جامعههاي نمونه قرن حاضر در تمدن و فرهنگ بشرياند! اينهم اهانت بزرگي به مردم اروپا و هم اهانت بزرگي به جامعه بشري است. شخصيتي مثل شوارتز بزرگترين رياضيدان معاصر فرانسه و مرد بسيار متفكر و روشن و مترقي امروز اروپا، تنها به جرم اينكه نه به كاپيتاليسم بستگي دارد (كه دشمن سرمايهداري است و نيرومندترين دستهاي رأي ساز فرانسه برايش كار نميكند) و نه كمونيسم، در مبارزات انتخاباتي، براي چاپ آگهيهاي تبليغاتي خود و همفكرانش كه پول ندارد، از بودجه خاصي كه براي اين كار در شهرداريها وجود دارد ميگيرد.آزادي هست اما به اين شكل. آزادي رأي هست اما رأيها آزاد نيستند. رأيها را ميسازند و سپس مردم را براي دادن آن آزاد ميگذارند. زيرا در جامعه سرمايهداري كارگزاران سياست و سازندگان سرنوشت جامعه و حتي آفريدگاران آراء و افكار مردم مطمئناند كه اين مردم گرچه آزادند كه هر رأيي را به صندوق بريزند اما همان رأيهايي را پس خواهند آورد كه آنان خود پنهاني به آنان خوراندهاند. در اين ميدان آزاد، در اين ميداني كه همه آزادانه ميتوانند در آن بتازند، بيشك پيادهها عقب ميمانند، و بيشك هميشه سوارهكاران و دارندگان اسبهاي ورزيده برندهاند. بنابراين آزاديي كه در قرن 18 و 19 در اروپا طرح شد، به وسيله بورژوا و سرمايهدار طرح شد. ايناناند آزاديخواهان واقعي اروپا. چرا؟ قيدهاي اقتصادي را بردارند، مرزها را باز بگذارند، حقوق گمركي مقررات مالي، شرايط سرمايهگذاري و... برداشته شود. آزادي ميدان كار و كوشش و سرمايهگذاري و سود اضافي و... را كاملاً باز بگذارد تا «هر كس هرگونه كه بخواهد و هر چه بخواهد و هر اندازه، بتواند كار كند و بردارد» و بيشك پيداست كه در چنين ميداني اين «هركس»ها چه كساني خواهند بود؟ نهتنها به دليل عقل، كه به دليل نقل و به دليل چشم و حس و واقعيت ملموس و محسوس پيداست و هر كسي ميتواند ديد. اين آزادي براي آن است كه با صد تومان پول، سرمايهدار، بدون هيچ قيدوبندي ـ بيآنكه شرايط حقوقي و قيود اقتصادي و اجتماعي و انساني آنرا تعديل كنند و مقيد ـ آزاد باشد كه از هر وسيلهاي استفاده كند و با هر شرايط، به هر شكلي كه مصلحت باشد ده هزار تومان در سال از آن برداشت كند، چه در خود اروپا و چه در خارج از اروپا، «بگذار برود، بگذار بكند Laiseez Passer) و (LaissezFaire «شعار چه كساني بود؟ كي برود؟ كي بكند؟ كجا برود؟ چه بكند؟ اين پرسشها همه روشن است، سرمايهداري دو قرن اخير، استعمار دو قرن اخير، استثمار بيرحمانه دو قرن اخير، همه پاسخهاي روشن اين پرسشهايند. چه كسي برود؟ چه كسي بكند؟ بيشك آنكه پول دارد، آنكه سرمايه دارد، آنكه ميخواهد جنسي از گمرك رد كند.»
دموكراسي توجيهي بيش نيست................
لذا در می یابیم که حوزه¬ی دین همان حوزه¬ی درون و باطن انسانها می باشد و دین با ایمان و نگاه معنوی و اراده¬ی درونی انسانها سروکار دارد، که بازتاب آن در احوال و اندیشه های انسانی انسان انعکاس می یابد ، ولی حوزه¬ی حکومت و سیاست ، امور بیرونی و روابط اجتماعی انسانها را دربر می گیرد که به تقسیم قدرت در سطح جامعه و اداره¬ی امور اجتماعی نظر دارد ، بدون اینکه توجهی به باطن و انگیزه های درونی آنان داشته باشد ، فصل مشترک دین در یک طرف و سیاست و حکومت در طرف دیگر همانا « قدرت» است ، اما کار دین معالجه¬ی قدرت در درون انسان به مفهوم « انسان بودن » و « انسان شدن » و تجدد تجربه های پی درپی در سطوح مختلف اراده¬ی درونی فرد می باشد ، ولی کار حکومت و سیاست پرداختن به قدرت ورتق و فتق امور در سطح سیاسی و اداره¬ی آن در میان شهروندان بدون توجه به نیات درونی و فردی آنها می باشد، یعنی حوزه¬ی دین درون فرد ، انسانیت ، نیت و انگیزه و اراده انسان می باشد که معمولاً ثمره¬ی آن عشق ، آگاهی و ساختن و پرداختن به خویشتن خویش می باشد ، اما کار حکومت بکارگیری استعدادهای انسان در عرصه¬ی اجتماعی با تقسیم قدرت بر مبنای مدل سیاسی حاکم بر آن اجتماع می باشد بدون اینکه توجهی به بار درونی و انگیزه های فردی افراد در جامعه داشته باشد، از این رو دین به مفهوم آسمانی و معنوی آن یک کلی واحد است، که شامل خدا و قیامت و انسان می شود، که نمی توان قید نیک و بد را برای او قائل شد ، یعنی نمی توانیم بگوئیم دین خوب و دین بد ، اما سیاست از آنجا نمادهای مختلف برونی را دربر می گیرد و قدرت را وسیله¬ی اعمال حرکت خود قرار می دهد و از قدرت جهت تداوم خود سواری می گیرد می توانیم قید سیاست خوب و سیاست بد را به آن اطلاق نمائیم، لذا تعبیر سیاست صالح و عادل و سیاست طالح و ظالم چیزی است متداول و معمولی ، بهمین خاطر سیاست در شکل قدرت سالارانه¬ی آن برای بقای خویش از دین ، ایدئولوژی ، فکر، فلسفه سواری می گیرد و برای حفظ خویش و بقای خود در صحنه به هنگام پایان یافتن تاریخ مصرف خود، جهت تداوم و استمرار هرچه بیشتر عمر خود، دست به هر آب و آتشی می زند، اما دین به مفهوم توحیدی آن هیچ¬گاه ترسی از پایان¬پذیری ندارد، زیرا اساساً پایان¬پذیر نیست و تا انسان هست و مقوله¬ی انسان سازی مطرح است ، کار دین باقی است .پس بازگشت دين و اخلاق به عرصه سياست امري است كه موجبات تداوم و مشروعيت نظام را فراهم مي آورد مخصوصا زماني كه مردم جامعه با مقوله دين و اخلاق وفاق خاصي داشته باشند..........
مكاتب مختلف فكري و هنري غرب را در يك تقسيمبندي كلي ميتوان به دو دسته تقسيم كرد: نخست مدرنيسم (نوگرايي) وديگري پست مدرنيسم (ناباوري به وجود حق مطلق).
خلاصة
اين مقاله با روش پديدارشناسي1 يعني نوعي زبان تفهمي با قيد و بند علمي2 سعي دارد دو متن فوکو و انقلاب اسلامي ايران را تفسير در تفسير کند. بر همين اساس اين مقاله با گوش فرا دادني خلاصه و مختصر يعني تقدم عمل بر انديشه از زاوية ديد يک تصوير و ترسيم کردن يک زبان متني داراي شاخصههاي حضوري و تجليگونه3 وجوه تمايز و تفارق از يکسو و همسانيها و نزديکيهاي اين دو را نشان ميدهد. اينکه ميزان نزديک و دور شدن يعني حالت مهرآکين4 اين دو متن به يکديگر در قالب سرآغاز شکلگيري يعني بنيادها و مبنا سير تداومي يعني حالت تدريجي خود نشان دهنده و در آخر شکل تثبيت شدهاش کدام است؟
اين مقاله با توصيف انديشهاي تحليلي دنبال گزارش کردن اين گزاره است که ميتوان از جاي خود بيرون آمد5 و با ايجاد يک فضاي تنفس، امور و متون را در جاي خويش قرار داد. هدف فرعي اين مقاله در پس نانوشتهها و طعنههاي کلامي زباني محتوايي و ساختاري آن چنين است در ايران اين دو متن به خوبي با قصديتهاي دريافت کنندة انديشه ورز در قالبهاي سنتگرا و تجددگرا بر جاي خود ننشسته است و تفسيرهاي بسيار کيفي و باز و حتي متناقض از آنها شده است پس ذهن آخر حاکم بر تمام اين مقاله سوالي است که چگونه است، چرا و چه ميتوان کرد که چنين نباشد، يعني طرح يک پرسش وارة کلان که تنها با خواندن تمام متن از ابتدا تا انتهاي آن روح کلياش بدست ميآيد6 اگر اين سه قصد در نوشتار منتقل شده باشد، نويسندگان اين مقاله موفق شدهاند.
واژگان کليدي
[پديدارشناسي تفهمي علمي ـ ميشل فوکو ـ انقلاب اسلامي ايران ـ تشابهات ـ تمايزات ـ قدرت ـ مدرنيسته ـ پسامدرنيسته ـ زبان ناخودآگاه ـ غايت ـ زبان تجليگونه ـ بنيادها ـ طرح عملي اخلاقي]
روششناسي
آغاز براي نوشتن يعني حرکت مداوم و تحرک کلمات و واژگان را که قصد دارند بر آزادي خود پاي فشارند را به ايستا در آوردن، آنچه در اطرافش است بر بستري از آغشتگي خودآگاه و ناخودآگاه آدمي، ساختاري و اختياري او را به شيوهاي سوق ميدهد که حداقل در ظاهر اگر نه در محتواي صفر مبنايي دچار تناقض نباشد. پس بدون داشتن دغدغه، اعتقاد و پيش فرض نميتوان به سمت موضوعي رفت حرف زد و نوشت حتي اگر نه فکر کرد.7 بري آنچه واژههاي ابتدايي تعريفي اين مقاله نامگذاري8 شدهاند براي گريز از شکاكيتهاي اوليه ميگوييم که روششناسي خود را براي نوشتن به سراغ موضوع، پديدارشناسي انتخاب کردهايم اگر نگوئيم کاملتر است براي شرح. بر همين اساس کوتاه اينکه چنين پله پله جلو ميرويم که برخلاف من ميانديشم پس هستم دکارت با يک وجدان حداقل9 تاريخي آن هم نه قرني و سدهاي بلکه دههاي وقوع اين دو متن را بر هستياي مقدم پيش فرض ميانگاريم. اينکه فارغ از فکر ما اين دو روي دادهاند حال قصد نوعي لمس کردن و شيوهاي تفهمي با قيد و بندهاي علمي است تا سر از هر نسبيت کيفي حتي شهودي عرفاني در نياورد.10 و براي رسيدن به مقصد ميگوييم که روش خود را با دو گزاره (1 ـ آنچه بوده است حال نه در قضاوت حقيقت و بودواردگي واقعي 2 ـ گوش دادن براي ترسيم يک فضا در جهت رسيدن به آنچه از ابتدا هدف قرار دادهايم براي لمس و شهود بهتر) به ياد ميآورد براي علم و اينکه اکنون در فضاي آکادميک مينويسم چهار ويژگي را شرط مي-کنيم انتقادي بودن پرسشگرانه / مدرک و قابل استناد عيني بودن / عقلانيت انسان محور برخواسته از علوم / درک خود چهره-نمايي از خودآگاهي براي کنکاش دروني.11
کوتاه سخن در قسمت روششاسي اينکه اين دو متن را بر هستمندي جداي از هم فرض گرفتهايم اينکه هستند، حال ميخواهيم به اين دو گوش دهيم فارغ از اينکه دنبال شرح چگونگي و يا چرايي و حتي حقيقت اصيل باشيم بلکه ضمانت اجراي اين طرح را در يک بينالاذهانيت يعني اجماع و نظر همگاني12 از آنانکه دريافت ميکنند قرار ميدهيم که اين خود باعث شود تا ما کمال دقت و علمي بودن را در کار خويش به کار بريم هر چند که ادعاي بيطرف بودن خود تواضع را در بستر علمي کاهش ميدهد. رسيدن به اين گزاره هدف ماست که ميخواهيم با شرح دو متن فهم تمايزات و تشابهات آن ثابت کنيم در حالت توصيفي و حتي تجويزي هشدارگونه زبان ايراني دورة کنوني ما «درست از خود بيرون نيامد تا بتواند در جاي خود قرار گيرد» که اين شرح دومي در انتهاي مقاله توصيف خواهد شد و شرح ابتدايي يعني اينکه دو متن چيست که تمايزات و تشابهات داشته باشد در ادامه ميآيد براي تکرار بر اهميت بار ديگر قلم بر کاغذ گذاشته مينويسيم که روش تنها گوش دادن لمس کردن درک کردن احساس يک بودواردگي و هستي را جلوي خود داشتن است باشد که تير با هدف يا برعکس برخورد کند.
متن اول پساتجدد ميشل فوکو
معلوم نميشود چرا چگونه و پس از هرچند زماني نقطهاي در جايگاه انديشه آدمي پيدا ميشود که سير ما قبل را بر دريچهاي ديگر باز ميکند. ميشل فوکو نه فيلسوف، نه جامعهشناس، نه پزشك ... بلکه شايد بهتر باشد او را متفکر و روشنفکر فرانسوي بناميم که در آثار خود از تاريخ جنون و تولد درمانگاه تا تاريخ سکسواليته و مراقبت و تنبيه و ... خود نگرش جديدي بر آنچه تاکنون بشريت آموخته بود افکند. بسيار مشکل است او را در يک شاكلة ذهني منسجم و يکدست13 بدون کم و کاست در تعريف سنتي حد تام قرار دارد چرا که برخي متنها زندهاند نفس ميکشند حركت ميكنند حرف ميزنند سکوت ميکنند . از همه مهمتر پرسشهاي بيشماري را از خود به يادگار ميگذارند. آنچه در اين تحقيق اهميت دارد متن نوشتار ميشل فوکوست به عنوان يک هست در نيمة دوم قرن بيستم به جاي مانده است متني که داراي روحي زنده و پرسشهايي که توانايي آن را دارد همانطور که مارکس آشکار و علناً قرني از جامعهشناسي و دانش انساني را زير سيطرة خود گرفت اينک ساية شک آفريني و نگاه جديد و پرسش گرانة فوکو چنين حالتي را در علوم انساني و حتي برخي علوم طبيعي ايجاد کرده است که بدون شک يکي از بزرگترين چالشهاي علم معاصر براي پايةهاي معرفتي خويش عبور از تفسير در تفسيرهاي آميختگي معرفت و دانش و حقيقت با قدرت و اراده است.
متن دوم
: انقلاب اسلامي ايراناگر متن اول حيطة نوشتاري را نشانه رفته بود و خود را در آن بازتوليد ميکرد متن دوم حيطهاي از عمل و هستي از بودوارگي را تجربه کرده است که سير تداومي آن در اشکال فکري و انديشهاي مدام در حال تحليل و ايجاد پرسش هستند. اينکه در جايي از دنيا آن هنگام که سامانههاي معرفتي علم مدرن و شيوة زيست تجدد در حال چپ و راست روبهروي هم سنگر گرفته بودند در ميان انبوه نظارگان جهانيان کشوري وابسته جهان سومي ادعايي چنان بزرگ و عجيب و غريب و متفاوت را مطرح کرد که هرچند در ابتداي امر ناديده گرفته شد اما ثبات و تغيير نکردن هستة مرکزي اين ادعا اکنون اهميت پرسشگري در باب چيستي و چرايي وجود آن را روزبهروز پر اهميتتر ميکند. اينک بهشتي جديد خلق شد بهشتي که انقلاب براي رسيدن به آن آسمانيتر از تجدد و کاملاً خدايي و عرفاني14 بود نگاهي اشراقي و متعالي که تمام خير و نيکي و نور را در تجلي گاه انسانهاي سريالي15 نه در دور زميني و مادي اگزيستانهاي چپ و نه در محافظهکاريهاي راست ميديد بلکه غرور و وجدان تمدني بخاطر سرکوب و حقارت16 فرورفتگي مداوم عصيان ميکرد و تمام توان خود را خرج تا شايد باز گردد و سنت اجدادي خود را بر مثال جام جم خويش17 بازطلبد و اين نبود معنياي که از عالم و آدم ميبايست براساس اين حقيقت جديد تفسير گردد. حال ديگر با اين متن کار داديم و هرچند مؤلفان اين نوشته آن متن را درک نکردهاند18 ولي چه بسا ديدگاني که در حضور عيني رويدادي نميبينند و ذهن و چشم و هوش آنها بخاطر غرق شدن در جو زباني توانايي بيرون آمدن ندارد پس شايد ما اکنون که اينجائيم بتوانيم در متني ميان آنجا و اينجا که خود مائيم و شما که بيرونيد و دريافتکننده تفسيري از پيام حداقل انصاف و وجدان را به ترسيم کشيم.
تشابهات دو متن
1
ـ زبان / شعراگر زبان آدمي را در نزديکي و پيوند با انديشه و اگر نه نوعي همساني و اينهماني بدانيم و آن را به متن يعني زمينة ساختاري بودن آدمي تأويل گردانيم رابطههاي شگفتي از راز و اسرار خودمان را کشف ميکنيم. پديدهها خود داراي زبانند همانند مکانها تمدنها و انسانها و اين فارغ از يک ديد علمي ساختاري است که در آن ديگر بحث هويت سيال و يا بهتر بگوئيم بازي زباني اتفاق نميافتد.19 در محيط آرام امن و آسايش يعني ساختار دروني و بيروني آدمي زباني منطقي علمي که گرايش به انجماد و خشکي دارد شکل ميگيرد زباني که مينويسد ميگويد اما دغدغهاش زيستي است روزمره اما زماني که همين ساختار بر بنبستهاي خويش در درون و بيرون آدمي ميافزايد کار به جايي ميرسد که عصياني شکل ميگيرد که توانايي اول شورش عليه اين جبر ساختاري است. شعر ديگر انتهاي کيفي بودوارگي ناخودآگاه آدمي است يعني زماني که ميگويند شعر شاعر را ميگويد20 و زبانش بر او غلبه ميکند و اين زبان شاعرانه است که بر شاعر نام مينهد ديگر وارد مقولهاي بنام طغيان شدهايم. حال با همين مقدمه که زبان پر از روح و پر از دغدغه و با ارزش از مسئوليت شديد در لحظات بحراني خلق ميشود و حماسه و بزم و رزم ميآفريند و مرگي است تا با شوک خود زندگي را جاري کند ميتوان به سراغ دو متن خودمان برويم.
ابتدا پساتجدد فوکو زماني را در نظر آوريد که رئيس کلژدو فرانس در حال سخنراني است از زبان ميگويد اينکه قيد و بندهايش ديگر در دست او نيست خود ميرود ميسازد و ميگويد خراب ميکند و دوباره و دوباره و اين کلام او همان طرح اوليهاي بود22 که ميشل فوکو زباني زنده و سراسر هيجاني که در حالات بسياري به شعر نزديک ميشد ريخته بود تا در اين ابتداي کار سنگ بنا محکم باشد چرا که فوکو ميراثدار هايدگر بود او که شاعران را در دورة سرخوردگي زندگي خويش وارثاني بر مثال پيامبران ميدانست که ايستادهاند تا شعلههاي نور را از خدايان گرفته به مردم تحويل دهند و23 اگر سر سلسله را ادامه دهيم به نيچه باز خواهيم گشت که ديگر کافي است و همين کلام نيز دارد قيد و بندهاي خويش را از صاحبان قلم ميزدايد و از حيطة علم خارج ميشود.
اما متن دوم عجيب نيست که خالقان و شارحان و شاعران و نويسندگان و حتي تحليلگرانش از دامنه به هم ريختگي زبانش نميهراسيدند و به يک معني آن را ميتوان در همان فهم اگزيساني ديد که در متن اول ديده ميشود. نوعي آمدن مداوم نايستادن و شورش و طغيان انگار همة سنگرها فتح شده بود همة سنگها زده شده بود همة کوچهها انتهايي نداشت و همة پنجرهها سيه و سرد بود پس ميبايست24 زباني عشق را و مرگ را براي دادن يک هيجان آتي و پر از عصيان طلب کند تا شايد زندگي بر گردد. اين زبان که دل در ناخودآگاهي سنتيدار داشت حتي قالب نظم مولويوار خويش و عينالقضات و سهروردي را نيز تاب نياورد اين را نيز محافظهکار دانست و شکست و بيرون ريخت. آنچه در عمل اتفاق افتاد سايهاش را در نظر بر تجليگاهي از غرور و عصيان چنان بر نمايش گذاشت که بسياري ديگر کلام را ياراي وصف نميديدند و اگر از بازيگران اصلي و آنانکه در اين زبان زيستدند و ماندند و تجربهي ديگري از عقلانيت پارادايم متفاوت را درک و انتخاب نکردند پرسيده شود ه چگونه بود؟ جز سکوت و اگر نه اشک و آه چيزي ندارند که بگويند نوعي هستيشناسي اندوهبار25 پس از منظر زباني و حالت شعرگونگي يعني هيجان شورش رفتن مداوم نايستادن عصيان و کوبيدن مکرر ما با نوعي غرور و ايستادگي و بازگشتهاي مکرر در هر دو متن مواجهيم که باعث شد آندو در ابتداي امر کنش و جذابيتي داشته باشند که در يک جا کنار هم بايستند.
2
ـ تاريخسازي رسواگونهانسان نام ميگذارد حرکت از سوي هستهايش به سمت نيستها مداوم او را به تکاپو وا ميدارد تا براي امنيت فکري خويش نيز شده است با خود انديشه کند به ديگري بگويد بنويسد و اينها همه نياز او به خودشناسي را ميرساند که بر هويتي مداوم تغيير يابنده تا زمان مرگ همراهياش را پاس خواهد داشت. اينکه گذشته را تاريخ بدانيم و به سراغ اين دو متن برويم تا تشابهات را در اين گزاره درک کنيم که هر دو به قبل از حرف زدن و نوشتن ميدانستند که آنچه در عمل و نظر خواهد آمد چيست يعني اساسي سازنده و نافيانه از تاريخ با ديدي تاريخساز از حقيقت براي رسواسازي جنبههاي ديگري که اغلب برجسته بوده است و حال بايد به حاشيه رانده شود.27
آثار فوکو سراسر از اين ديد حکايت ميکند نوعي لذت شکاکيت و نوعي بهم زدن افکار آدميان و امنيت فکري آنان تاريخنويسي تا حد سازش دوبارة آن يعني اينکه اگر چنين ميگويي فارغ از زمان و مکان و فارغ از هر درک شرايط چنين نيست واقعيت را بنگر که چگونه داراي گسست، تکه تکه-هاي شدن داري از ناکاميها و هوسها و قدرتهايي است که ما براي بودن يکراست و صادقانه نيرنگ بازي کردن مدام طلب کردهايم و اين شده است آن خط سيري بدون خدشه و سياهي که بر سفيداش دلزدگي حماقتواري پديد آمده است28 ميشل فوكو و متوناش چنين تند و بيپروا يکراست به سراغ هر آنچه بتوان نام حقيقت بر آن گذاشت ميروند و خرد ميکنند تا تنها صحنة کوچک از تاريخ هست غرب را آن هم در چندين قرن قبل باز گذارد تا راحتتر بگويد و عجب اينکه سند و مدرکش نيز بسيار عيني و معتبر است.29
متن دوم انقلاب اسلامي ايران که از اين حيث بسيار شباهت دارد. بدينگونه که با مکر زباني آغشته بر قلمهاي بسيار آينهوار30 سنتي ميبايست پرورده شود که توانايي بازي در شرايط جديد حرفه-اي را داشته باشد. نوعي بازشگت اقتدارآميزي كه ميبايست مدام بر نه و نه و نه استوار باشد اينکه آنچه تاکنون باعث عقبماندگي و سرافکندگي ما شده است همان است که نبايد باشد چرا به هزاران دليل و علت متني و غيرمتني مقدس و غيرمقدس پس ميخها و پايهها بر ديوار و زمين نشانده ميشد و آنچه که بايد باشد بر سازش درست و استوار آنچنان قدرتمند بر سيماي اين ديار کوبانده31 ميشد که انکار شعر جديدي در حال سرايش بود32 و فراموش براساس بازگشت يک سنت عرفاني اشراقي با مخفي کردن با ستايش براي زدودن و حاشيهراني آنچه در عمل تجدد به واپسگرايي حمله ميکرد و اينک مکمل شالودة فراتاريخي و فرازماني و مکاني شده بود در جغرافياي قدسي33 با حالتي انتظارگونه که تمام انرژي را نميسوزاند و با تنظيم سوزش خويش ميتوانست نه تنها از به هدر رفتن ناگهاني و حذف هيجاني جلوگيري کند که آن را به دست آورد و بازتوليد کند.
اين شيوة رسواکنندة تاريخ در هر دو متن به خوبي ديده ميشود تا حدي آرام و ساکت و مستند پرداخته ميشود که جو حاکم درون خود را حداقل تا مرکز آري همين است پيش ميبرند.
3
ـ غيريتسازي با قدرت مدرناگر ماکس وبر را متفکري در عرصة جامعهشناسي بدانيم که با روش تفهمي خويش و خلق نوع آرماني بروکراسي نوع قدرت مدرن را دوباره بر خرابههاي فلسفي هابز بنياد نهاد، ميتوان پيش فرضهاي او را در کلمات زير به ذهن آورد. دموکراسي نخبهگرا، حزب، رسانههاي آزاد، تکثرگرايي، تساهل مدارا، انتخابات، راي اقتصادي و ....35 اين نوع نگاه قدرت را متبلور در نهادي جداي از همه چيز مورد مطالعه بررسي و شرح و تفسير و کنترل و مديريت تغيير مي-دهد اما دو متن موجود در مقالة ما چنين نشدند.
مشيل فوکو انگار مارکس را جلوي خويش ميديد و با آنکه يکي از کارکردها و تراوشات روشنفکري آرمانگرايي است اما شکست عملي مارکس در پيريزي نمايي آن جامعة بيطبقة خير و نيک براي فوكو سوالي ايجاد کرد مبتني بر اينکه مارکس قدرت را اشتباهي نشانه رفته است.36 فوکو در آثار خويش مدام سعي ميکند که اين راه را تکرار نکند و براي همين او بجاي اينکه از بالا به پايين نگاه کند از پايين آغاز ميکند. فوکو ديدي هجومي و عصيانگر دارد اگر نه کمتر به همسان مارکس نقاد و انقلابي است37 اما براي شروع بجاي دولت و حاکميت طرح تغيير نگاه از زير لايههاي بسيار بديهي و ثابتشدهاي را فرض ميگيرد تا اين بنا نه در بستر عملي و ساختاري که از لحاظ پايههاي مشروعيتي سست شود و مدام در شکايت و عدم امنيتي ميان مرگ و زندگي نوسان بخورد. اين طرح فوکو بود تا قدرت را ريز شده در تمام روابط و سطوح زندگي از بيمارستان و تيمارستان و دانشگاهها و نهادهاي کليسا گرفته تا در سطح دانش و معرفت و زبان و حتي خصوصيترين عرصة زندگي انسان يعني سكس دنبال کند.38
به سراغ متن دوم ميرويم در اينجا نيز آنچه فهم نميشود و بايد کنار برود نگاه مدرن يعني بروکراسي حزب نخبهگرايي و تخصصگرايي و رسانهها و چند صداييهاي متکثر است. قدرت در شکل مدرن ديگر متبلور نميشود بلکه به گونهاي فضايي شکل ميگيرد که در آن قدرت تنها اعمال و کردار حکومت نيست بلکه فعل حرف حتي سکوت همه چيز سياسي ميشود. انقلاب ايران قدرت را از بالا به پايين نقد و نفي کرد نهاد شبه تجدد حاکميت را کنار زد و نگاه از پايين به بالاي قدرت را در بعد چند لايهاي فرهنگي سياسي اقتصادي اجتماعي حقوقي و حتي رواني به کار کشاند تا چنان اعتقادي به نفوذ و اثرگذاري قدرت ايجاد شود که يکدستسازي مبتني بر وحدت تودهاي يعني ايجاد شدن است يکدست فردانيت تجدد را به حاشيه راند و حذف کند.39
اين طرح جديد از قدرت سياسي و سامانهي حکومتي و ساختار اجتماعي آن هم در انديشة فوکو هم در انقلاب ايران نزديکيهاي فراواني به هم دارد. بدبيني نسبت به شکل اعمال قدرت تجدد نگاهي را شکل داد که در آن قدرت سازنده خودجوش دوگانه زنده و داراي ساختاري همراه با زندگي روزمره شد چيزي که به آن Biopower گويند.40
4
ـ ناتواني آدمي (بودن در ....)41آن نوع نگاه به قدرت لاجرم نياز به بستري دارد که در پرتو آن بتوان گفت آدمي نه روي پاي خود که در چيزي قرار دارد.42 ميراث فکرياي که از تجدد نشأت گرفته بود آدمي را موجودي ميدانست که در اروپا دورة روشنگري توانسته بود بر روي پاي خويش بايستد و به بلوغ برسد43 آنچه در اين دو متن به هم تشابه دارد اين است که اين مفروضة انسانگراي قدرتمند تجدد به کناري مي-رود و روايت ديگري از زبان برمبناي ناتواني انسان روي کار ميآيد.
ميشل فوکو با خوانش انتقادي و بررسي زبان شناسانه نشان ميدهد انسان آنگونه که مغرور فرياد سروري خويش را سر داد و در بديهيترين حالت سرود حال به کمال رسيده است اشتباه کرده است. او در آثار خود اين استقلال بيطرف عقلانيت و بنيادهاي برمبناي يک صفر ابتدايي را زير سوال برد خود نشان داد که گمان ميکنيد چنين است زيرا آنچنان ساختار محکم و پيش روندهاي نه بنام تاريخ بلکه بنام قدرت وجود دارد که شما در بسترهاي آن تنها جلو ميرويد و يک مسير را براساس طرحي از پيش تعيين شده ادامه ميدهيد.44 اينکه شما در دورة جديد انضباطي زندان گونه را تجربه ميکنيد که همهتان در عين حال که تماشاچيان اين شعبدهبازي هستيد خود نيز بازيگران سيرک قلمداد ميشويد.45 اين يعني همان از ماست که بر ماست و يعني بودن انسان جلوتر از انتخاب و اراده و عقل و ... در يک قدرت.
اين مفهوم در متن انقلاب اسلامي نمود عملتري داشت. اينکه انتهايش ميبايست به اينجا ختم شود که انسان ليبرال يا چپ اقتصادي ماديگراي علمي بيطرف فردگرا يا جمعگراي تمدن مدرن انسان که فکر مي-کند آزاد نيست بحث تقليد و کوباندن جملة معروف از نوک پا تا فرق سر فرنگي تقي زاده.46 اين انسان محوري را نشان ميداد که اکنون ميبايست توسط بودن انسان در سنت مورد نفي قرار گيرد. اينکه انسان ضعيف است پر غرض است پر دغدغه و پر از پلشتي است با عقل ناقص و انسانيت ناکامل خويش توانايي رسيدن به سعادت را ندارد و پس در اينجا جاي پاي سنت و زبان محافظهکار ابتدا انقلابي آن باز مي-شود و اين گزاره شکل ميگيرد که ما همه چيز داشته-ايم نگذاشتند که به خود آئيم و با بازگشت به خويشتن اين آگاهي کاذب انسان محور خودخواه را دور خواهيم افکند.
5
ـ عملگرايي غايت انديشنزديکي دو متن به انتهايي که رها شونده و سازنده است خود قسمت آخر اين تشابهات را کامل مي-کند. اينکه زبان بايد در بسته خود عين واقعيت گردد فارغ از سوژه و ابژه فارغ از مباحث تخصصي و بستهبندي شده يعني اعتقاد به يک سکوت و در پرتو آن فهم عمل گرايانه از غايتشناسي طرح.47
متن ميشل فوکو به گونهاي فلج کردن معرفت و عقلانيت ميتواند به راحتي بايستد و شاهد تکرار تاريخي و گذشتهاي شود که تنها نام نهادن بر آن تفسير در تفسير در پرتو نوعي شکلدهي به ساختار معرفتي از طريق قدرت است و اين حتي نه فقط در فلسفه يا دولت يا ساختارهاي نهادي که به زندگي روزمره و عاديترين و خصوصيترين مناسبات انساني نيز کشانده ميشود48 اينکه متفکر در سنت غربي آن قدر جرئت داشته است که بار ديگر ارادة معطوف به قدرت را ادامه دهد آن هم با شکلدهي بدون متافيزيك و بدون اميد و آينده تنها بربسته فهم درجازننده و تنها پرسشگرانه از گذشته آنچه باقي ميماند اعتقاد راسخ و کامل به قدرت و حقيقت محوري و پديدآوري آن است که خود را در شکل يونان و زبان اينهماني با واقعيت بدون فاصلهگذاري ذهن و عين را بازسازي ميکند همان نگاه و زندگي در جاي يوناني که انديشه و عملش يکي بود و جدايي ميان زبان از طريق فاصلهگذاري معني نداشت چرا که يونانيان شاعر بودند و بر همين اساس است که فوکو به قدرت محوري و زبان ارادي و عملگراي يونان گرايش دارد.49
آنچه در انقلاب ايران نيز مشهود بود نوعي عملگرايي مبتني بر غايت انديشي عملگرايانه بود. علوم تحصلي و فراگيري شرحي عين و ذهن يعني زبان تخصص خشک و کار ويژة کارکردي اقتصادي سود و زبان ميبايست جاي خويش را به زباني پيشه و عصيانگر داراي جلوههاي شهودي عرفاني حضوري و متعالي بدهد.50 همانطور که متن فوکو به يونان و ارادة قدرت باز ميگشت متن انقلاب ايران نيز با قرائتهاي خاص از بنيادهاي اسلام زبان عرفان را انتخاب کرده بود که به گونهاي نشانگر جذبه و عشق و کشف و شهودي عملي مبتني بر سلسله مراتبي داشت که شکل حال خود را در فرهمندي معني ميکرد. نگاه جماعتي يکدست و يک شکل به صورت کاملاً حاضر و آماده براي هرگونه عمل بالا و ترسيم يک طيف در حالتي جذب گونه به عنوان پدري که ميدانست صلاح و مصلحت در چيست و با لهجهاي آشنا فارغ از زبان تخصصي طيفي از تکنوکراتها تا عوام را در بر ميگرفت و همه اينها را قبول داشتند که ديگر شکي در عمل نبود و اجرا ميشد و تنها يک حکم پذيرفته ميشد آن هم قاطع محکم استوار51
تمايزات دو متن
1
ـ غايت محوري / حقيقت محورينزديکي ميشل فوکو در بستر واقعي رويداد انقلاب اسلامي و جملة تکراري و فهم سطحي از روح يک جهان بي روح52 باعث شده است تا مصاحبهها و نوشته-هاي مختصر او بسيار سطحي در حد يک انگاري روزنامهي وجوه تمايز روششناسي او را با متن انقلاب اسلامي ناديده گرفته و فرض شود. آنچه در اين نوشتار ميآيد نه براساس بيهويتي محض بلکه شکلي از داشتن نزديکي به هم چسبيده و دورشوندگي وانهادگي است که در آن حتي در قالب بعد زبان جمعي ميتوان به حقيقت اعتقاد داشت. اينکه هر دو متن را تفسير به بيمعناياي کردن چنين است که متن فوکو را براساس سامانههاي هدفگير مرگ آن هم نيچهاي و پوچگرا ميتواند به راحتي چنين حکم کند که آري اين زبان نه هدفي را دنبال ميکند نه غايتي را و بماند که حقيقت ستيزي رونماي ظاهري کلام فوکوست. ميشل فوکو به نسبيگرايي و تن دادن به خرد کردن حقيقتهاي پذيرفته شده معروف است و اينکه چنان بر قدرت تأکيد ميکند که اراده انسان بلند شود تا جايي براي عقلانيت در فضاي باز نگهدارد که در پرتوي آن حقيقتي تفسير شود.53 فيلسوف نقابدار فرانسوي در وحلة اول و حتي در تفسيرهاي عميقتر نيز چنين بنيادها غايتها يکدستيها و وحدتها و امنيتها و قطعيتها را ميشکند. در متن دوم يعني انقلاب اسلامي ايران نيز ميتوان با ديد يک قران ميمون54 براساس شرح ماکياولي55 مبتني بر چيرگي بر بخت براي کسب فضليت چنين حکم کرد که آنچنان بر عدم قطعيتي استوار بود و آنچنان استثناء و نادربودگي بر آن حاکم بود نه در چپ جاي ميگرفت و نه در راست بلکه چگونه با عرفان تقديرگرا يا سنت ديني محافظهکار مبتني بر گذارة نبود نوع آرماني آن هم از شيعة هميشه در تبعيد با هستة فکري او ميآيد و حکومت هميشه غاصب ميتوان اميد داشت که انقلابي تحول آفرين را انجام دهد. پاسخ اين دو همان وجه تمايز آغاز اين قسمت ميشود. اينکه کسي مينويسد چنين معني ميدهد که لاجرم حرف براي گفتن دارد حرف نشانه روي چيزي است که مطلوب است امر مطلوب برابر با ترسيم وضعيت از هست-هاي به انحطاط رفته براي رسيدن به نيستهاي حقيقي است پس بدون داشتن تصويري از حقيقت نميتوان چنين گفت و عمل کرد. براي درک بهتر تمايز اين دو متن در نظر آوريد که فيلسوف پساساختارگراي فرانسوي در لحظة مرگ خود از اخلاق و رفتار روشنفکري گفت و در جستجوي حقيقت بود56 حرفهايي که دهان همه را به تعجب باز کرد انقلاب اسلامي ايران نيز در متن خود بعد از چندين دهه پابرجا براساس همان دستة اوليه تداوم پيدا کرد. پس تمايز در بعد غايتشناسي و اعتقاد به حقيقي است که در هر دو متن نفهته است که در قسمتهاي ديگر سعي ميشود با همين مقدمه ريزتر بحث ميشود.
2
ـ غيريتهاي دو متندر نگاه نخست دو متن حملة خود را به گذشتة نزديک آغاز ميکنند اما تمايزي روشن ميان غيريت آن دو وجود دارد. متن تفکر ميشل فوکو تجدد را در حالتي به قدرت رسيده ساختاري و کاملاً محکم دارد. بنياد تفکر دکارت در فلسفه و هابز در فلسفة سياسي و نيوتن در فيزيک و پاستور در پزشکي و آگوست كنت در علوم اجتماعي و ... جرياني غالب بود که زبانشناسي مکتب تحليلي و روششناسيهاي پراگماتيست و زبانشناسيهاي منطقي حلقة وين چنان استحکام و قدرتي به آن بخشيده بود که نوشتههاي راديکال ميشل فوکو نيز نتوانست جريان اقتصادي و Rational را از حالت عملي قدرت تکاني دهد.57 هر چند ميشل فوکو فهمي جديد و پنجرهاي را باز کرد که دانش انساني را بنياد با شکايت و سوالهاي بسيار بزرگي روبهرو شد58 اما نتوانست در بعد عملي راه به جايي برد و تنها در يک جامعه آرماني و خيالي گونه ماند تا حدي خيلي دولت او را دولت توهمي ناميدند.59
متن دوم انقلاب اسلامي ايران غيرتش نه در برابر تجدد بلکه شبه تجددي بود که از مشروطة ايراني تداوم پيدا کرد.60 غيريت انقلاب اسلامي تجدد خالص نبود يعني احزاب مستقل رسانهها تکثرگرايي و شکل نخبهگراي مردم سالار مبتني بر بروکراسي ناب را نداشت بلکه ساختاري با تداوم استبداد ايراني براساس توده محورياي بود که تمرکز قدرت را در شکل تجدد ابزاري با خود به همراه داشت و اين خود را به خوبي در جايي که مستقل ميشد نشان ميداد آنجا که به سمت انديشههاي سنتي و باستاني و اسطورهاي ايران و اسلام باز ميگذشت و مشروعيت خود را از بيرون به داخل سوق ميداد.
پس در کلام آخر ميتوان گفت غيريت دو متن با هم تفاوت دارد و اين خود ريشه در زبان ايران و زبان غربياي دارد که در زير بيشتر توضيح داده ميشود.
3
ـ بنيادهاي زبانيپس هر در هم شکستگي براساس طرحي است مبتني بر اينکه بايد چنين باشد و اگر جز اين باشد سخني در ميان نخواهد بود. اينکه حرف زدن و گفتار آدمي از جايي شروع ميشود که اعتقادي شکل گرفته باشد. اگر مدام حملة همه جانبه براساس ريشهاي به صورت سقراطي ادامه پيدا کند گزارهها حالتي نسبي و پا در هوا حتي در قطعيترين وضع پيدا خواهد کرد. با همين شرح ميخواهيم بگوييم که انديشه از جايي يعني پايهاي آغاز ميشود. اين خود تمايز دو متن مقالة ما را بهتر ميرساند.
پاية و مبناي و از نقطه آغاز شوندگي زبان ميشل فوکو جستجوي کمالي است از نوع بر هم زنندگي وحدت و بنيادهاي بديهي و رجوع به گسستها براي رسيدن به سکوتي مبتني بر چنين شدگي است. اين رهاشدگي مطلق نيست زيرا در چنين صورت ميشل فوکو نيز به تجربة سکوت و ظهور براي آمدن خدايان متوسل ميشد61 در حالي که فوکو به يونان عريان بودگي لختي اراده و قدرت و سخنوري و سيال بودن آن حتي در بعد اسطورهاي وصل ميشد. انديشهاي رسوا کننده که به سمت انسان محوري يوناني حرکت ميکرد هر چند بنياد متافيزيک را در بعد آگاهي و معرفت با قدرت شکل ميداد اما دقيقاً با مباحث سکسواليته و آزادي و بحث آزاد در حوزة عمومي گره ميخورد.
انقلاب ايران در بعد تمايزي با متن ميشل فوکو از همين جا گسستي شديد پيدا ميکند زيرا بنياد آن بر زباني عرفاني اشراقي به گونهاي که ميتوان گفت فلسفه يعني دست خدايان را بستن در ايليادو اوديسة هومر آغاز ميشد62 چرا که چندگانگي خدايان به وحدتي خاص در دسيسة اودسئوس آغاز ميشد63 تا شکل منطقي کلام محور ارسطو را به اوج نمايش گذارد.64 انقلاب ايران ريشة حکمت يعني دوستدار خداوندي65 را داشت گزارة همه چيز از خدا آغاز ميشد همان عقل فعال واجب الوجود و اين خود در عقل شيعي و روايت ايدئولوژي معاصر هرچند زباني شعرگونه و احساس و تند و راديکال پيدا ميکند که از زمين تا آسمان با زبان ميشل فوکو تمايز دارد و اين تمايز در اخلاق يوناني و اخلاق ايراني نيز برجسته است.
4
ـ تاريخسازي آرمانيکي از وجوه تمايز ميان اين دو متن همان شاخص بالاست. شايد در يک نگاه مديريتي و عقلانيت حال محور متوسط سود و زياني رفتن از مرزهاي کم بودها و تواناييهاي حال به گذشته نوعي تجمل و صرف هزينة بيگانه و بيهوده تلقي شود اما چرا به گذشته رجوع ميشود. اينکه آنچه اکنون هست هر مقدار که بستهتر و بنبستتر فرض گردد براي شکستن آن نياز به قداست زيادي با تحميل شرايط زماني و مکاني بر آن است66 هر دو متن چنين ميکنند. ميشل فوکو براي اينکه گزارة بديهي حال بسيار سعادتمندتر از گذشته و سنت است به سراغ اقتدار تجدد يعني پزشکي ميرود.67 او سعي ميکند در نوشتههاي تولد درمانگاه خود ثابت کند آنچه تاريخ تکاملي و بديهي و قهرماني پزشکي قلمداد کيشود چيزي جز روايت و افسانه نيست68 در اين ميان او از سياست بازيها، انقلابها اصلاحات قانون و مقررات حتي عقدههاي شخصي و رواني به صورت متن و زباني و با استنادي کامل اثرگذاري را در تحول اين تاريخنويسي نشان ميدهد که حاصل يک شکاكيت در تداومي و کامل عقلاني بودن مفهوم امنيت رواني و جسمي تجدد است. از سوي ديگر او در نوشتههاي مراقبت و تنبيه دوران جديد را به شهر طاعون زده با خيابانهاي کنترل شده و منضبط و انسانهاي به انقياد رفته را به صورت کاملاً احساسي رسم ميکند تا نشان دهد69 آنچه از تعذيب به تنبيه و سرانجام به انضباط رسيد و به توليد دانش انساني70 منجر شد چيزي است که ميبايست ساختار از قدرت ريز تا کلان بر اين نگاه سراسربيني بنتامي تحميل کند در واقع ميشل فوکو اولين مشروعيت کانتي غرب يعني حقوق بشر و اخلاق غربي را از زواية فلسفه مورد چالش قرار ميدهد71 در متن انقلاب اسلامي ايران اين تاريخسازي از نوع ديگري است. کار اين تاريخسازي علاوه بر فرق بنيادها با متن ميشل فوکو در شکل تداوي نيز تفاوت دارد. در واقع جنبة عمل گرايانه و رجوع مداوم به گذشته آن هم گذشتهاي دور سامانة ايدئولوژي عرفاني سنتي قدرتمندي را شکل ميدهد که با ناخودآگاه تحقير شدة ايراني به صورت کاملاً عيني و رواني سر و کار کرد. جايي که در آن به راحتي ابوعلي سينا در برابر ابوذر مورد تمسخر قرار ميگيرد و علامة مجلسي بخاطر محافظهکاري نقد ميشود73 تاريخسازي انقلاب اسلامي يک انفجار دروني و يک انرژي آزاد شده است در برابر يک احساس نابود شودگي و پوچياي که متن تجدد بر او تحميل کرده بود. انگار يک فنر کاملاً بسته شده اکنون از جاي خود در ميرود. جنبة رجوع به يک عقل کاملاً حساب شدة متني با جلوههاي فرهمندي که خود ميداند صلاح چيست از حاشيه رويها و گريز از مرکز جلوگيري ميکرد74 و اين ساخت تاريخ براي حال نتيجهاش نيز بسيار متفاوت از متن ميشل فوکوست که در قسمت آخر ميآيد.
5
ـ طرحي واقعي براي عمل (اخلاق)آنچه ميتوان در مقام عمل و نه انديشه به دو متن نسبت دهيم کاملاً در اين قسمت آخر نتيجة واقعي تمايز ميان آن دو را نشان ميدهد. ميشل فوکو با زدودن و ساختارشکني توسط تحليلهاي راديکال فلسفة زبان خود در قالب گفتمان به ترسيم بودوارگي کمتر ميپردازد. اگر اين پيش فرض را قبول کنيم که هايدگر انتهاي تفکر فلسفة گذر از سنت و در عين حال ابتداي آن است فارغ از مباحث سياسي ننگآور را ميتوان74 مشيل فوکو را وارث زدودنهاي او و هانا آرنت را وارث ترسيم وارگي اخلاقياش در حيطة اخلاق دانست. ميشل فوکو به يونان هم اشاره دارد اما طرح تکميل اين تقدم عمل بر انديشه را ميتوان در ملاحظات اخلاقي هانا آرنت ديد.75 در واقع يک ديد کارکردگراي ميپرسد در آخر چه؟ حال چه بايد کرد و اين سئوال در جواب آرنت نهفته است که ميخواهد عادي شدن در قرن بيستم را با نشان دادن تابلوي محاکمة نازيها روايت کند76 و جواب و راهحل آن را نيز در تروريسم اخلاق برپاية گذر از معرفتشناسي تجدد و رسيدن به عملگرايي و حوزة عمومي يونانيان ميداند جايي که اکنون سقراط خطيب و چالش گر و سوفسيط يعني شهيد فلسفة غرب اخلاقي شهروندانه را ترسيم ميکند تا فضاي سياه و تاريک و خون آلود قرن بيستم را قابل تحملتر کند. پس جواب عملگرايي متن ميشل فوکو همان سقراط ماما اژدرمار و خرمگشي است که در سخنراني آرنت تکرار شد77 تا عبور فيزيک نيوتني از مکانيک به کوانتوم جديد قرن بيستم تکميل شود. اخلاق شهروندي مبتني بر تفکر انسان محور انتقادي و پرسشگري مداوم مبتني بر يک زبان سياسي آزاد محورانه ...78 اما متن تفکر و زبان انقلاب اسلامي با همان بنيادها و سير تحولات و غايتها اکنون در بعد چه بايد کرد وجهي کاملاً مشخص عيني و قابل اشاره را به خود ميگيرد. اگر از لحاظ انديشهاي متن ميشل فوکو قابل ارجاعتر بود اما در بعد طرح عملي و آنچه بايد باشد زبان انقلاب اسلامي در حالت آرماني يعني پيادهسازي نظام مردم سالار ديني يعني جمهوري اسلامي با اخلاق محافظهکارانه سنتي مبتني بر يک صلاحديد کاملاً آزاد نشدة خرد شيعياي عرفاني اشراقي قابل مشاهده ارجاع فهم تفسير نقد و مديريت است. اگر فقط به بعد انديشه فارغ از آنچه عمل ميشود و يا آنچه بوده است يا آنچه بايد بوده باشد توجه کنيم هستة انقلاب که از يک دلزدگي حقارتآميز از وضع موجود يعني انحطاط تاريخي بلند شده بود چنين گزارهاي را معني کرد «بس کن اي تاريخ اي گواه چون چند اين تماشا گه دلش خون است»79 اما با گفتن ماه تماشاچي بيرحم80 روزگار کار به جايي نميرسيد بلکه در شکل من اگر ما نشوم تنهايم81 يعني ايجاد يک وحدت سرانجام نظام اخلاقي شکل گرفت که در بسته آن سنت مذهب خانواده فرهنگ ديني شيعي اسلامي روحانيت قداست ... را در همة ابعاد انديشهاي قابل ارجاع ساخت.82 پس ميتوان گفت آنجا که کسروي سئوال کرد کي اين دو دلي تمام ميشود و حکومت غاضب کنار ميرود و حکم جاري ميشود تا تکليف مشخص شود به سر آمد83 و اين شد آنچه بايست و ميتوانست شود که تمايز را به روشني روز ميتوان ميان دو متن ديد.
کلام آخر
اينجا به اين گزاره ميرسيم که گاهي براي رسيدن بايد نرفت ايستاد و عقب را نگريست راه طي شده را به اين مقاله نگاهي مياندازيم قصد داشتيم تحليل براساس يک زبان خشک و انجمادي را کنار بگذاريم و شيوة نوشتاري گفتگو و نزديکي با خواننده و در ابتدا خودمان را برگزينيم و بر همين اساس يک چهره را به تصوير بکشيم.84 روششناسي يعني شيوة بيان فکر خود را براساس گوش فرا دادن به دو هست مقابل خود گذاشتيم. اينکه متن ميشل فوکو و متن انقلاب اسلامي وجود دارند پس بگذارد خود بگويند و ما فقط لمس و درک کنيم. لمس و درک و شهودي که نه از دانستهها و قياس و استدلالها و تمثيلهاي اکتسابي نظمي بلکه از شيوة تجلي و شهودي و ناخودآگاهي برآمده باشد ت ا زبان بر مثال همان پديدارشناسي تفهمي اما با قيد و بند علمي با ما بگويد.
اينکه لمس کنيم و احساس کنيم اگر ميشل فوکو به ايران آمد و نوشت و فکر کرد چون گرايش به حالت نزديکي فهم و ادراک يعني شالودة فکراياش با فهم و ادراک يعني زمينه وجود انقلاب اسلامي ايران بود و در اين مقاله تشابهات را گفتيم و از سوي ديگر اينکه او در يک سئوال تمام کرد و بعدها نقد و نفي کرد را يعني تمايز احساس شود که در بقية مقاله به آن پرداخته شد.86
پس به گونه-اي ما تفسير در تفسير کرديم خواستيم از خود بيرون آئيم و با حداکثر بيطرفي نه به طور کامل و جاي خود بودن را تجربه کنيم. آنچه در ذهنمان بود بيشتر بر اين کفة ترازو سوق ميخورد اينکه بعد از انقلاب ايران ميشل فوکو در جايش فهم نشد و خود صرف نزد و در جايش قرار نگرفت همانند انقلاب که اين خود ميطلبد براي شکلدهي به عقلانيت اين دو متن کار بيشتر طلب شود.86
در ادامه و در انتهاي اين مقاله ميتوان گفت سوالهاي زيادي باقي ماند سوالهاي کلي از حقيقت تا ميانهاي چون اخلاق تا زودگذري چون چه بايد کرد؟ اينها همه اعتقاد ماست که اگر متني توانايي پرسش آفريني و ايجاد مسئله داشته باشد ارزش آن از جواب به سئوال دادن بيشتر است چرا که انسان حکم چوبي است که بر او تبر فرود ميآيد اگر تبر با ضربه-هاي خود چوب را کامل شکل دهد يعني نام يک بت را بر او حک کند ديگر انسان تمام ميشود. پس بر همين هويت من/ غيرياي کاملاً سيال و رونده ميتوان گفت اين نگاه ما به دو متن در قالبي بود تا ثابت کند تاريخ و گذشتة ما شايد بتواند امنيت فکري را در قالب نام گذاري بهبود بخشد اما شک وجود دارد و هزار اما و اگر که خود بتواند اين بار مسئوليت را بر زمين بگذارد چرا که ويژگي هر انساني است و به تقليد ايرانيان که راز جاودانگي را کشف کنند و شروع به باليدن بر بستري از اميد از دست رفته را براي پاکي و معصوميت به بازار فروخته شدة خويش جويا باشند هر چند در نگاه اول چشمان حکم کوري را مينمايند و اميدي نميدهند تا از اين خاک نه از اين ققنوس و نه از87 سيمرغ که از خاکسترش اگر نه با مهرباني دستان خستهمان که همان رعيت آزاد شدهاش دنبال و جوياي خودند و اينکه آيا به راحتي آن را به باد خواهند سپرد و ديواري را که در حال ريزش تصور ميشود تصديق خواهند کرد و متن به آنچه باداباد است88 خواهند سپرد تا بر انگشتري خويش مدام ذکر شود و حک شود اين نيز بگذرد يا اينکه بر عقل خويش خواهند کرد اين نيز به شود. اين سئوالي است که دغدغة کلي همة نوشتههاي ما و روح تمامي افکاري است که باعث شد دست به قلم شويم پس به انتظار مينشينيم .... چرا که از هر طرف تير دعا کردهايم روان باشد کزين ميانه يکي کارگر شود ....89 .
پينوشت انتقادي هدايتي
ـ به علت رجوع مستقيم نکردن و مباحث تفسير در تفسير از يکسو و دسترسي نداشتن به کتابخانه بخاطر دانشجوي ترم اول بودن تا حد امکان تمام مباحثي را که از کتابها و مقالات و نشريات گرفته شده است را در زير به صورت ارجاع نميآوريم اما اين قسمت ارجاع نتوانست ما را قانع کند شايد در يک جو ساختاري عدم همکاري گرفتار آمديم که از دانشگاه تهران چنين انتظار نميرفت که رفت ... و از سوي ديگر چون ما تنها گزارههايي را براي بيان عقايد خود کنار هم نهاديم و در يک ديد زبانشناسي به همان نوشتة بند پژوهشهاي فلسفي ويتگنشتاين اعتقاد داشتيم که تفکر تنها آنچه را که هست ميگويد بنابراين با همان روششناسي پديدارشناسي تفهمي علمي خود پينوشت را به سختي آماده کرديم که در زير ميآيد.
1 ـ مباحث پديدارشناسي اين مقاله را بسيار از کتاب پديدارشناسي هايدگر و هوسرل نوشته سياوش جمادي بر گرفتيم. اين کتاب به علت ساختار حجيم و مطلب نقل شده از چهل هزار صفحه متن اصلي نوشتههاي هوسرل و صدهزار نوشتة هيدگر و تحليلي فلسفي ادبي سياسي از آن با نگاهي انتقادي بسيار بر متن مقالة ما اثر گذار بوده است.
2 ـ زبان تفهمي و قيد و بند علمي را از کتاب بسيار معروف ماکس و بر روششناسي علوم اجتماعي با همان ديد بيطرفانه و عالمانة او بر گرفتيم و بسيار در متن مورد استفاده قرار داديم.
3 ـ واژة تجلي را از ادبيات سهروردي گرفتيم براي اين کار به جلد سوم ماجراي فکر فلسفي در جهان اسلام بخشهاي سهروردي و ملاصدرا رجوع کرديم. اين کتاب نوشتة متفکر ارجمند دکتر غلام حسين ابراهيمي ديناني است. انتشارات طرح نو.
4 ـ اين واژه را از کرامت موللي در کتاب روانکاوي فرويد لکان در تفسير عشق و زبان ناخودآگاه بر گرفتيم. انتشارات ني.
5 ـ براي درک از جاي خود به بيرون آمدگي. مقدمة کتاب ابن رشد و تداوم حکمت مشاء. غلامحسين ابراهيمي دنياني. طرح نو.
6 ـ تمام مباحث تفسير در تفسير متن گواره دريافت کننده و به طور خلاصه آنچه به هر منوتيک مطرح ميباشد را از کتاب حلقة انتقادي ـ هوي ـ ترجمة فرهاپور ـ برگرفتهايم
7 ـ بخش قصديت In Iention کتاب هوسرل در متن آثارش نوشتة عبدالکريم رشيدبن ـ نشر ني.
8 ـ واژة نامگذاري را از هايدگر و کتاب قدرت دانش زندگي روزمره ـ دکتر احمد خالقي ـ گام نو ـ گرفتهايم ـ (شاعررانه نام مينهد انسان بر جهان)
9 ـ وجدان حداقلي براساس عقل کانتي در فيلسوف قرن بيستم جان رالز گرفتهايم. کتاب عدالت به مثابهي انصاف ـ ترجمة عرفان ثابتي ـ
10 ـ مرتضي مرديها ـ فضليت عدم قطعيت ـ طرح نو ـ مقايسهي روششناسيهاي جامعهشناسي.
11 ـ اين چهار معيار را از فصل اول کتاب مفهوم کلي تاريخ نوشتة کالينگوود بخش اول در مورد هرودوت بر گرفتهايم.
12 ـ بينالاذهانيت را از هابرماس و دفاع از حوزة عمومي بر گرفتهايم. کتاب کنش ارتباطي بخش سوم جلد اول ترجمه کمال پولادي ـ شرح فلسفيتر آن از اجماع کتاب تحول ساختار انقلابهاي علمي جهان توماس کوهن که در روابط بينالملل به سازهانگاري ميرسد. مقالة حميرا مشيرزاده ـ سازهانگاري ـ شماره مجله 65 ـ انتشارات دانشکده حقوق و علوم سياسي ـ کتاب قياس ناپذيري پرادايمهاي علمي ـ نشر ني.
13 ـ ميشل فوکو آن قدر نميخواست در يک نام جاي بگيرد که خود درخواست کرد مقالاتش را بدون نام و نشان چاپ کنند ـ ايران روح يک جهان بي روح ـ مصاحبة فيلسوف نقابدار ـ ترجمه نيکو سرخوش ـ جهانديده ـ نشر ني.
14 ـ آرنت اعتقاد دارد تا اين گزاره حاکم نشود (سيسرو ← کيفر بزهکاري جوامع مرگ است) انقلابي صورت نميگيرد ـ کتاب انقلاب ـ آرنت ـ فولادوند ـ خوارزمي ـ
15 ـ سريال وارگي برگفته از واژگان سارتر است ـ قسمت اگزيستانسياليسم در کتاب انديشة سياسي قرن بيستم. حسين بشيريه. جلد مارکسيم ـ نشر ني.
16 ـ واژگان آرنت ـ انديشه سياسي قرن بيستم ـ هانا آرنت ـ حسين بشيريه ـ نشري ني
17 ـ ديوان حافظ ـ بيت سالها دل طلب جام جم از ...
18 ـ قياس ناپذيري پارادايمهاي علمي ـ بخش اول
19 ـ هويت زبان ـ مباحث پساساختارگراي لکان
20 ـ هايدگر و تاريخ هستي ـ بابک احمدي
21 ـ براي شرح زبان شعر و زندگي تمدن ـ حافظ و عرفان ايراني ـ خسرو ملاح ـ بخش اول
22 ـ ابتداي سخنراني ميشل فوکو ـ کتاب کوچک و بسيار ارزشمند نظم گفتار ـ ترجمة باقر پرهام انتشارات آگه
23 ـ کتاب قدرت زبان احمد خالقي ـ قسمت هايدگر شعر را کامل و مستند نقل کرده است اين شعر از هولدرين است
24 ـ در نوشتن اين جملهها ـ اشعار حميد مصدق مدنظر بودند
25 ـ همان نوستالژي. تعريف همدلانه هانري کوربن ـ تعريف ناقدانه مرتضي مرويها
26 ـ شرح رواني اجتماعي اين گزاره ـ گريز از آزادي ـ اريک فروم ـ مباني شخصيت بخش اريک فروم. ترجمه گروه نويسندگان
27 ـ برجستهسازي و حاشيهسازي ـ برگرفته از طرح گفتماني ـ سيدعلي اصغر سلطاني ـ بررسي گفتمانهاي قدرت در جمهوري اسلامي ايران ـ نشر ني.
28 ـ دريفوس پل رابينو اين کار را در دو روششناسي تبارشناسي و ديرينهشناسي جاي ميدهند ـ ميشل فوکو فراسوي هرمنوتيک و ساختارگرايي ـ حسين بشيريه ـ ني
29 ـ در تمام آثار فوکو مثلاً مراقبت و تنبيه يا تاريخ جنون و تاريخ سکسواليته ـ تفسيرها کاملاً براساس تفسير متون تاريخي بنا شده است به نحوي که خواننده در نگاه اول به اين تاريخنويسي دقيق و عيني جذب مي-شود.
30 ـ واژه آينهوار را از عينالقضات گرفتهايم. اين برادر شعر را چون آينه ميدان
31 ـ براي مثال به آثار شريعتي توجه شود تمام مفاهيم شيعه را رنگي ديگر داد. از سلمان تا فاطمه (س) از محمد (ص) تا علي (ع) از حج تا جهاد از هجرت تا دعا و نيايش و ...
32 ـ در هرمنوتيک دريافت کننده مثلاً فيش اعتقاد دارد فرقي ميان تاريخ و شعر وجود ندارد هر دو يک سرايش است
33 ـ اين واژه را از کتاب ارض ملکوت هانري کوربن گرفتهايم.
34 ـ همين نوع تعبير را داوود فيوحي در کتاب قدرت دانش مشروعيت در اسلام براي مقصدي ديگر به کار برده است ـ نشر ني.
35 ـ کنش ارتباطي ـ جلد اول ـ فصل دوم ـ شرح ماکس وبر توسط هابرماس ـ جدول کلي
36 ـ فوکو در يک جا گفته بود آثار مارکس را بايد به زير پا انداخت و آنها را خاک کرد و ديگر کسي جلوي من اسم او را نبرد ـ مصاحبه در کتاب ايران روح يک جهان بي روح
37 ـ البته اين نوع تند و راديکال دانستن اين همان با مارکس عکس گفتة محقق و پژوهشگر معاصر يعني دکتر احمد خالقي است که اعتقاد دارد ميشل فوکو ديدي که يه قدرت دارد نوعي آرامش و سازگاري به انسان ميدهد عکس نگاه هابز که باعث ميشود انسان فکر کند با تغيير دادن نهاد دولت (لويتان) بهشتي خلق ميکند ـ مقدمة بسيار جالب و خود انتقادي دکتر خالقي در کتاب قدرت دانش زندگي روزمره
38 ـ جامعهشناسي ـ دکتر احمد نقيب زاده ـ انتشارات سمت ـ
39 ـ اينکه در ذهن و آگاهي بسياري مردم ايران حزب يعني منافع شخصي-اي که بايد براي منافع ملي حذف شود و اينکه در ذهن و آگاهي سياست خارجي ما هنوز با ملتها صحبت ميشود و تکليف آنها از دولت-ها جدا ميشود تنها دو نمونة کوچک در علم سياست داخلي و روابط بينالملل است که حاکي از نگاه به قدرت از زاوية پايين و حالتي آرمان گونه و ترحمي دارد
40 ـ براي شرح اين قدرت در سياست شباني و سياست يوناني رجوع کرديم به مقالة بسيار جالب و عميق عقل و سياست در کتاب خرد و سياست جمعآوري شده توسط عزت الله فولادوند انتشارات طرح نو و همينطور بحث آخر کتاب دکتر احمد خالقي راجع به همين دو نوع و نتيجهگيري او.
41 ـ اين بودن در .... را از هوسرل يعني آگاهي ز .... و هايدگر بودن در ..... گرفتهايم تا انسان خالي بدون پيش فرض را کنار بگذاريم
42 ـ بحث کامل اين سنت در قالب تاريخ اثرات بسيار جالب در فصل دوم کتاب حلقة انتقادي براي دفاع از گادامر بحث شده است که آن متن بر اين نوشته سايه دارد
43 ـ اين نوشتة کانت است روشنگري چيست؟
44 ـ براي شرح اين نوع تفکر در روششناسيهاي کشورهاي مسلمان ميتوان به کتاب عقل سياسي در اسلام نوشتة عابد جابري ـ گان نو ـ مراجعه کرد ـ بخش مقدمه که فوکو را شرح ميدهد و بحث تاريخ را با ناخودآگاه يونگ نيز در ميآميزد تا مارکسيتهايي نظير سمير امين را نقد کند.
45 ـ اين جمله از بخش انضباط کتاب ـ مراقبت و تنبيه ـ تولد زندان ـ ميشل فوکو ـ ترجمه سرخوش و جهان ديده ـ نشر ني ـ برگرفته شده است
46 ـ تقي زاده آن قدر بخاطر تجدد گرايي و اتهام به اين نام گذاري کوبانده شده است که آل احمد کتابش را در خيانت او نام گذاشت و دکتر شريعتي در وصيتنامة خود که حالتي خصوصي دارد از او با تنفر نام ميبرد
47 ـ براي بحث زبان رجوع شود به انديشههاي سياسي در قرن بيستم بخش آخر کتاب ليبراليسم مبحث فوکو
48 ـ درآمدي بر جامعهشناسي سياسي ـ احمد نقيب زاده
49 ـ گرايش عجيب و متناقض هايدگر / نيچه/ فوکو به يونان و توصيف کردن اغراقآميز آن
50 ـ نمونة کامل اين نوع زبان را در کلام امام خميني ميتوان مشاهده کرد
51 ـ هيچ کس نيست که قطعيت و جرئت و شجاعت و تمام کنندگي كلام امام خميني را بتواند انکار کند.
52 ـ جملة درسي و روزنامهاي و بحثي که بدون درک عميق آن مداوم تکرار ميشود.
53 ـ ميشل فوکو اعتقاد داشت که ديگر رسالت و مسئوليت بزرگ روشنفکري مبتني بر دادن طرح و نسخه تمام شده است اکنون بايد فضا و زبان را شناخت و متناسب با موقعيت گفت و حرکت کرد ديگر شايد نياز به شعار و شورش و انقلاب و تغيير حاکميت نباشد بلکه ديد درکي عقل بشر به انجماد و انسداد رسيده است و طرح ويرانسازي و نقد را از همان جا آغاز کرد اين رسالت جديد روشنفکري است.
54 ـ تفسير دکتر مرتضي مرديها از انقلاب اسلامي ايران و همة انقلابها ـ کتاب نقد عقل سياسي مدرن ـ انتشارات ني ـ 85
55 ـ دکتر محسن ميلاني نيز در کتاب خود بر تحليل انقلاب شرح ماکياولي گونهزده است
56 ـ برگرفته از همان کتاب ايران روح يک جهان بي روح. مصاحبة آخر عمر او
57 ـ تفسير بسيار عميق دکتر احمد خالقي از Rational در بخش اول توضيح هابز کتاب قدرت دانش زندگي روزمره
58 ـ تقريباً امروز هر کتابي را در انديشة علوم انساني از فلسفه تاريخ تا روششناسيهاي علوم اجتماعي تا جامعهشناسي سياسي و حتي انسانشناسي و قومشناسي و فلسفه علم .... باز ميکنيم امکان ندارد سئوال فوکو را به گونهاي مطرح نکرده باشند. براي ادعاي خود رجوع کنيد به/ فلسفه علوم اجتماعي يان کرايب تدبنتون / فلسفه تاريخ استيس / روششناسي علوم سياسي ديويد مارش / فلسفه تاريخ گردآوري حسينعلي نوذري / درآمدي انتقادي بر تحليل سياسي کالينهاي / و هزاران مورد انديشة کلي در باب علوم و معرفت انساني که هنوز تازه به اين فکر رسيدهاند سئوال فوکو چقدر عميق و مسئلهدار است و بدون پاسخگويي به آن يک تحليل از بنياد دچار مشکل ميشود براستي ميشل فوکو مردي بزرگ و طرح افکن و نفرت برانگيز است.
59 ـ درآمدي بر جامعهشناسي سياسي ـ دکتر احمد نقيب زاده ـ سمت
60 ـ اصطلاح مشروطه ايراني به کتاب ماشاءالله آجوداني به همين نام بر ميگردد
61 ـ البته بيشتر هايدگر ـ خصوصاً در پايان عمر بعد از نوشتن نامه-اي در باب اومانيسم و با تحقير جواب اگزيستانسياليسم اومانيسم محور سارتر را دادن
62 ـ اين بحث به صورت مفصل در کتاب ديالکتيک روشنگري بخش اول مقالة روشنگري چيست و اودسئوس آمده است ـ تئودور آدورنو ـ ماکس هورکهايمر ترجمه مراد فرهادپور ـ گام نو
63 ـ از کتاب معني کلي تاريخي ـ بحث اول در باب تاريخنويسي يوناني البته ويژگيهاي آن بيشتر هرودوت است
64 ـ برگرفته از کتاب ابن رشد تداوم حکمت مشاء ـ غلامحسين ابراهيمي دنياني ـ مقدمة کتاب که ارسطو را با ديدي عرفاني اوج حکمت يونان ميداند
65 ـ تئوسوفيا ـ اصطلاح دکتر هانري کوربن و دکتر سيدجواد طباطبايي بجاي فلسفه فيلوسوفيا در ايران و اسلام
66 ـ براي بررسي انسان به گذشته يعني رجوع جزمآور مبتني بر اين همان قداست بار ايدئولوژي محور سنتي رجوع شود به آثار محمد عابد جابري
67 ـ اصطلاحات اين قسمت از کتاب تولد درمانگاه ميشل فوکو (تولد کلينيک) گرفته شده است
68 ـ دقيق مبحث تاريخنويسي اين کتاب
69 ـ کتاب مراقبت و تنبيه قسمت انضباط
70 ـ همان قسمت آخر مبحث Dicipline
71 ـ مبحث دکتر خالقي در کلاس فلسفة حقوق بشر دانشگاه علامه طباطبايي ـ حقوق و علوم سياسي
72 ـ رجوع به آثار دکتر علي شريعتي ـ کتاب اسلامشناسي ـ کتاب تشيع علوي و صفوي
73 ـ ميتوان گفت هستة اصلي انقلاب عرفان بود زبان آن با حکمت الهي ايراني و قيد و بند عقلانيت اجرايي آن براي فراهم آوردن ساختار فقه.
74 ـ براي پي بردن به ماجراهاي تنگآور سياسي ـ به کتاب پديدارشناسي ـ سياوش جمادي رجوع شود
75 ـ سخنراني بسيار جالب و فلسفي هانا آرنت به عنوان انديشيدن و ملاحظات اخلاقي که توسط نشر ني چاپ شده است.
76 ـ همين کتاب ابتدا صفحة اول
77 ـ سخنراني آرنت قسمت توصيف سقراط. يک شهروند غربي نه فلسفياي که انديشهاي حتي کمتر از اخلاق کانت
78 ـ در کتابهاي فلسفة تاريخ مثل کالينگوود و استيس هم اين دغدغة شهروند عادي اخلاق متفکر ديده ميشود.
79 ـ برگرفته از اشعار اخوان ثالث ـ توصيف شوش قسمت انتهايي
80 ـ کتاب علي (ع) نوشتة دکتر علي شريعتي شرع تنهايي علي با همين زبان
81 ـ بگرفته از اشعار حميد مصدق
82 ـ در جامعهشناسي به اين ديد محافظه-کاري ميگويند رجوع به دو کتاب ليبراليسم و جامعهشناسي سياسي دکتر حسين بشيريه ـ نشر ني.
83 ـ حمله سريع و تند کسروي در کتاب شيعهگري به روحانيت که چرا نميآيند و آنچه ميگويند را عملي نميکنند.
84 ـ به اعتقاد نويسندگان اين مقاله نوشتار و متن ايراني از حالت سنتي يعني نوعي نوشتار مخاطب حاضر يعني احترام به دريافت کننده در دورة جديد دور شده است. متون دورة معاصر زباني فارغ از متن ايراني را برگزيدهاند که به راحتي نميتوانند با دريافت کننده تماس بگيرند و با او حرف بزنند. در واقع آنها مغز را بمنزلة مخزني ميانگارند که بايد پر شود. تواضع و احترام به خواننده فرصت به او دادن براي فکر از يکسو و محتواي يکدست و دميدن روح يعني تندار بودن تن در دورة جديد فراموش شده است. عکس نوشتههاي سهروردي و حافظ و فردوسي و ابن سينا و ...
85 ـ اين همان مبحث کتاب ديالکتيک روشنگري است. از يک نقطه در چندين جهت عکس هم ميتوان حرکت کرد (آدورنو) ـ آنکه عشق ميورزد ميتوان نفرت را نيز تجربه کنند چون يک سرشت دارند (لکان) ـ انسان با دشمن خويش احترام ميگذارد و تو همان ميشوي که با او ميستيزي (هگل)
86 ـ براي بحث در جاي خود نبودن کافي است که به تحقيقات جديدي که از همين بستر پساتجدد گفتماني ميشل فوکو بلند شده است دقت کنيم. آنچه در شکل صحيح و کاملاً منطقي ميتوان ديد در فکر مصري ديده ميشود. آثار نصرحامد ابوزيد و محمدعابد جابري که با برداشت ابن رشدي و ابن خلدوني سعي کردند ساختار آگاهي قدرت و سياست شباني ميشل فوکو را در عقلانيت اعراب با بعدي مليگرا و سکولار نشان دهند و هزينه و تبعات آن را نيز دارند. اما در ايران همين روش با پنهان کاريها، لفظ پردازيها، و قصديتهاي کاملاً متناقض از عرصة علوم سياسي تا انديشة اسلام و ايران و حتي روابط بينالملل را به خود مشغول کرده است که حالتي کامل از گزارهي در جاي خود نبودن را رسم کرده است. براي مثال انديشمندان سنتي ايران تحليل گفتمان ميشل فوکو را براي زدودن مدرنيسته و بحران در علوم غربي و حمله به تجدد ميگيرند ولي از پس آن مذهب سنت عرفان و انديشههاي محافظهکارانه در ميآورند. در بعد روابط بينالمللي نيز ميشل فوکو را با ادوارد سعيد به هم ميزنند و شکلدهي جبهة ضداستعماري و امپرياليسم تشکيل ميدهند و در برابر تجددگرايان ميايستند.
در مقابل تجدد گرايان دنياي اسلام و ايران تحليل گفتمان ميشل فوکو را براي قداست زدايي و عرفي کردن دين و حيات و سنت مذهبي و روحانيت ميگيرند و از پي آن به سمت نوعي عقلانيت مدرن و متجدد حرکت ميکنند. انگار نه انگار که اين خود تناقضي بسيار بزرگ است و جالب اين جاست که تحليل گفتمان را فقط بازي با الفاظ ميگيرند که بايد ذکر شود و رابطهشان تحليل گردد و عجيب نيست که در ايران بعد از افول جريان اصلاحات با شدتگيري اين نوع نگرش و برداشت ابزاري مواجهيم.
87 ـ اصطلاح دکتر سيدجواد طباطبايي در آثارش از قبيل ـ زوال انديشه سياسي در ايران ـ مباني فلسفي انديشه سياسي در ايران و ....
88 ـ اين اصطلاح در اشعار اخوان ثالث بسيار ديده ميشود
89 ـ ديوان حافظ